خلاصه « من » در هر حالى كه هست ، افق ديدگاه و مورد گرايش مناسب به خود دارد هيجان و درك همان ، يا با اصطلاح معمولى سر بلند كردن همان و در نور ديدن افق مناسب خويش همان . پس تا « من » انسانى چه باشد و كدامين افق را براى خود مطرح كرده باشد .
تفسير ابيات
آن دقوقى كه خدايش رحمت كناد ، گفت : مدتها در شرق و غرب عالم به مسافرت و سير ادامه دادم . سالها و ماه ها بتحريك عشق به ماه آسمان اعلا ، بدون اين كه درازى و كوتاهى راه مرا به خود مشغول كند ، در حال حيرت و بهت كه خدايم نصيبم كرده بود راه ها در نور ديدم .
با پاى برهنه از خارستانها و سنگلاخها مىگذشتم و حتى خودم را در راه عشق الهى از دست داده بودم . تو به اين پاهايم كه بر زمين كشيده مىشود منگر ، من روى زمين راه نمىرفتم ، من عاشق بودم ، عاشق را با زمين و كشش و امتداد آن كارى نيست ، حركت من در قلمرو سحر آميز دل بود . كسى كه به دلبرى دلنواز عشق مىورزد و واله جمال اوست ، راه و منزل و كوتاه و دراز براى او مفهومى ندارد .
اينها مفاهيمى است كه چون حلقه هاى زنجير كالبد مادى را كه در پهنهء ماده حركت مىكند مىفشارد .
عزيز من ، روح هم راه مىرود ، اما راه رفتن او چيز ديگرى است ، اگر مىخواهى براى تو يك مثال روشن بزنم : آن سفر شگفت انگيز را كه از نطفه تا موجوديت تعقلى پيش گرفته بودى نه به وسيلهء گام برداشتن بود ، و نه سر راهت منزلگهى براى توقف و تعيين مقدار مسافت و نه نقل و انتقال از نقطهاى به نقطه ديگر وجود داشت .
سير جان آدمى در زمان و مكان از اين چون و چراهاى جسمانيات بالاتر است ، حتى اگر بخواهى روشن تر فكر كنى ، اين را بدان كه تعليم دهندهء حركت به كالبد مادى همان سير و حركت جان است .
اى عزيز من ، جان من ، سير روحى را آن چنان كه سير جسمانى قابل مشاهده