تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢

صفت بعضى از اوليا كه راضيند به احكام قضاى الهى و لابه نكنند كه اين حكم را بگردان

( ( 1878 ) ) بشنو اكنون قصهء آن رهروان كه ندارند اعتراضى در جهان ( ( 1879 ) ) ز اوليا اهل دعا خود ديگرند كه همىدوزند و گاهى مىدرند ( ( 1880 ) ) قوم ديگر مىشناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا ( ( 1881 ) ) از رضا كه هست رام آن كرام جستن دفع قضاشان شد حرام ( ( 1882 ) ) در قضا ذوقى همىبينند خاص كفرشان آيد طلب كردن خلاص ( ( 1883 ) ) حسن ظنى بر دل ايشان گشود كه نپوشد از غمى جامهء كبود هر چه آيد پيش ايشان خوش بود آب حيوان گردد ار آتش بود زهر در حلقومشان شكَّر بود سنگ اندر راهشان گوهر بود جملگى يكسان بودشان نيك و بد از چه باشد اين ز حسن ظن خود كفر باشد نزدشان كردن دعا كاى إله از ما بگردان اين قضا ( ( 1880 ) ) قوم ديگر مىشناسم ز اولياء كه دهانشان بسته باشد از دعا

آيا عظمت روح آدمى بجايى مىرسد كه از دعا بىنياز گردد ؟

اين مسئله در دو عنوان مطرح مىشود :

عنوان يكم - آيا حقيقتاً عظمت روح آدمى مىتواند او را از نيايش با خدا بىنياز كند ؟

اگر مقصود از دعا و نيايش ، توجه مطلق و گرايش به معناى عمومى و به ياد خدا بودن باشد ، پاسخ سؤال فوق منفى است ، زيرا انسان به هر حالى هم كه از مقام والاى