( ( 1819 ) ) من چو بينمشان معين پيش خويش
از چه رو رو را كنم هم چون تو ريش
( ( 1820 ) ) گر چه بيرونند از دور زمان
با منند و گرد من بازىكنان
( ( 1821 ) ) گريه از هجران بود يا از فراق
با عزيزانم وصال است و عناق
( ( 1822 ) ) خلق اندر خواب مىبينندشان
من به بيدارى همىبينم عيان
( ( 1823 ) ) زين جهان خود را دمى پنهان كنم
برگ حس را از درخت افشان كنم
( ( 1824 ) ) حس اسير عقل باشد اى فلان
عقل اسير روح باشد هم بدان
( ( 1825 ) ) دست بستهء عقل را جان باز كرد
كارهاى بسته را هم ساز كرد
( ( 1826 ) ) حسّها و انديشه بر آب صفا
هم چو خس بگرفته روى آب را
( ( 1827 ) ) دست عقل آن خس به يك سو مىبرد
آب پيدا مىشود پيش خرد
( ( 1828 ) ) خس بس انبه بود بر جو چون حباب
خس چو يك سو رفت پيدا گشت آب
( ( 1829 ) ) چون كه دست عقل نگشايد خدا
خس فزايد از هوا بر آب ما
( ( 1830 ) ) آب را هر دم كند پوشيده او
آن هوا خندان و گريان عقل تو
( ( 1831 ) ) چون كه تقوى بست دو دست هوا
حق گشايد هر دو دست عقل را
( ( 1832 ) ) پس حواس چيره محكوم تو شد
چون خرد سالار و مخدوم تو شد
( ( 1833 ) ) حس را بىخواب خواب اندر كند
تا كه غيبتها ز جان سر بر زند
( ( 1834 ) ) هم به بيدارى ببيند خوابها
هم ز گردون بر گشايد بابها
آيه
« وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ 21 : 107 » . ( 1 ) ( ما تو را نفرستاديم مگر رحمت براى جهانيان يا جهانها )
هامش
( 1 ) سوره الانبياء ، آيهء 107 . .