عذر گفتن شيخ پير بهر ناگريستن بر مرگ فرزندان خود
( ( 1799 ) ) شيخ گفت او را مپندار اى رفيق
كه ندارم رحم و مهر و دل شفيق
( ( 1800 ) ) بر همه كفّار ما را رحمت است
چون كه جان جمله كافر نعمت است
( ( 1801 ) ) بر سگانم رحمت و بخشايش است
كه چرا از سنگهاشان مالش است
( ( 1802 ) ) آن سگى كه مىگزد گويم دعا
كه از اين خو وارهانش اى خدا
( ( 1803 ) ) اين سگان را هم در آن انديشه دار
كه نباشد از خلايق سنگسار
( ( 1804 ) ) ز ان بياورد انبيا را بر زمين
تا كندشان رحمة للعالمين
( ( 1805 ) ) خلق را خواهد سوى درگاه خاص
حق را خواند كه وافر كن خلاص
( ( 1806 ) ) جهد بنمايد از اين سو بهر پند
چون نشد گويد خدايا در مبند
( ( 1807 ) ) رحمت جزوى بود مر عام را
رحمت كلى بود همّام را
( ( 1808 ) ) رحمت جزوش قرين گشته بكل
رحمت درياست هادىّ سبل
( ( 1809 ) ) رحمت جزوى به كل پيوسته شو
رحمت كل را تو هادى بين و رو
( ( 1810 ) ) تا كه جزو است او نداند راه بحر
هر نويدى را كند اشباه بحر
( ( 1811 ) ) چون نداند راه يم ره كى برد
سوى دريا خلق را چون آورد
( ( 1812 ) ) متصل گردد به بحر آن گاه او
ره برد تا بحر همچون سيل و جو
( ( 1813 ) ) ور كند دعوت به تقليدى بود
نز عيان و وحى و تأييدى بود
( ( 1814 ) ) گفت پس چون رحم دارى بر همه
همچو چوپانى به گرد اين رمه
( ( 1815 ) ) چون ندارى نوحه بر فرزند خويش
چون كه فصّاد اجلشان زد به نيش
( ( 1816 ) ) چون گواه رحم اشك ديده هاست
ديدهء تو بىنم و گريه چراست
شيخ دانا زين عتابش گرم شد
در سخن يك باره بىآزرم شد
( ( 1817 ) ) رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز
خود نباشد فصل دى همچون تموز
( ( 1818 ) ) جمله گر مردند ايشان ور حىاند
غايب و پنهان ز چشم دل كىاند