تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

عذر گفتن شيخ پير بهر ناگريستن بر مرگ فرزندان خود

( ( 1799 ) ) شيخ گفت او را مپندار اى رفيق كه ندارم رحم و مهر و دل شفيق ( ( 1800 ) ) بر همه كفّار ما را رحمت است چون كه جان جمله كافر نعمت است ( ( 1801 ) ) بر سگانم رحمت و بخشايش است كه چرا از سنگهاشان مالش است ( ( 1802 ) ) آن سگى كه مىگزد گويم دعا كه از اين خو وارهانش اى خدا ( ( 1803 ) ) اين سگان را هم در آن انديشه دار كه نباشد از خلايق سنگسار ( ( 1804 ) ) ز ان بياورد انبيا را بر زمين تا كندشان رحمة للعالمين ( ( 1805 ) ) خلق را خواهد سوى درگاه خاص حق را خواند كه وافر كن خلاص ( ( 1806 ) ) جهد بنمايد از اين سو بهر پند چون نشد گويد خدايا در مبند ( ( 1807 ) ) رحمت جزوى بود مر عام را رحمت كلى بود همّام را ( ( 1808 ) ) رحمت جزوش قرين گشته بكل رحمت درياست هادىّ سبل ( ( 1809 ) ) رحمت جزوى به كل پيوسته شو رحمت كل را تو هادى بين و رو ( ( 1810 ) ) تا كه جزو است او نداند راه بحر هر نويدى را كند اشباه بحر ( ( 1811 ) ) چون نداند راه يم ره كى برد سوى دريا خلق را چون آورد ( ( 1812 ) ) متصل گردد به بحر آن گاه او ره برد تا بحر همچون سيل و جو ( ( 1813 ) ) ور كند دعوت به تقليدى بود نز عيان و وحى و تأييدى بود ( ( 1814 ) ) گفت پس چون رحم دارى بر همه همچو چوپانى به گرد اين رمه ( ( 1815 ) ) چون ندارى نوحه بر فرزند خويش چون كه فصّاد اجلشان زد به نيش ( ( 1816 ) ) چون گواه رحم اشك ديده هاست ديدهء تو بىنم و گريه چراست شيخ دانا زين عتابش گرم شد در سخن يك باره بىآزرم شد ( ( 1817 ) ) رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز خود نباشد فصل دى همچون تموز ( ( 1818 ) ) جمله گر مردند ايشان ور حىاند غايب و پنهان ز چشم دل كىاند