« مثال رنجور شدن آدمى به وهم تعظيم خلق و رغبت مشتريان به وى و حكايت معلم و كودكان »
( ( 1522 ) ) كودكان مكتبى از اوستاد
رنج ديدند از ملال و اجتهاد
( ( 1523 ) ) مشورت كردند در تعويق كار
تا معلم در فتد در اضطرار
( ( 1524 ) ) چون نمىآيد و را رنجورئى
كه بگيرد چند روز او دوريى
( ( 1525 ) ) تا رهيم از حبس و تنگى و ز كار
هست او چون سنگ خارا برقرار
( ( 1526 ) ) آن يكى زيركترين تدبير كرد
كه بگويد اوستا چونى تو زرد ؟
( ( 1527 ) ) خير باشد رنگ تو بر جاى نيست
اين اثر يا از هوا يا از تبى است
( ( 1528 ) ) اندكى اندر خيال افتد ازين
تو برادر هم مدد كن اين چنين
( ( 1529 ) ) چون در آيى از در مكتب بگو
خير باشد اوستاد احوال تو
( ( 1530 ) ) آن خيالش اندكى افزون شود
كز خيالى عاقلى مجنون شود
( ( 1531 ) ) آن سوم آن چارم و پنجم چنين
در پى ما غم نمايند و حنين
( ( 1532 ) ) تا چو سى كودك تواتر اين خبر
متفق گويند يابد مستقر
( ( 1533 ) ) هر يكى گفتش كه شاباش اى زكى
باد بختت بر عنايت متكى
( ( 1534 ) ) متفق گشتند در عهد وثيق
كه نگرداند سخن را يك رفيق
( ( 1535 ) ) بعد از آن سوگند داد او جمله را
تا كه غمّازى نگويد ماجرا
( ( 1536 ) ) راى آن كودك بچربيد از همه
عقل او در پيش مىرفت از رمه
تفسير ابيات
كودكان مكتبى از استاد خود موجب رنج و ملال و تقلاى زياد ديده بودند ، دور هم نشستند ، مشورت نمودند كه چه كنيم ، تا مقدارى كار تحصيل را به عقب بيندازيم و نفس راحتى بكشيم ؟ اين استاد مانند فولاد نه بيمار مىشود و نه از ميدان در مىرود كه بتوانيم چند روزى ببازى مشغول شويم و از حبس و تنگناى مكتب و كار