« بقيه حكايت موسى عليه السلام »
( ( 1214 ) ) آن چنان كرد و از آن افزون كه گفت
او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
( ( 1215 ) ) جان بابا چون كه ساحر خواب شد
كار او بىرونق و بىآب شد
( ( 1216 ) ) هر دو از گورش روان گشتند تفت
تا به مصر از بهر آن پيكار زفت
( ( 1217 ) ) چون به مصر از بهر آن كار آمدند
طالب موسى و خانهء او شدند
( ( 1218 ) ) اتفاق افتاد كان روز ورود
موسى اندر زير نخلى خفته بود
( ( 1219 ) ) پس نشان دادندشان مردم عيان
كش به نخلستان بجوييد اين زمان
( ( 1220 ) ) آمدند آن هر دو تا خرما به نان
خفته بود او ليك بيدار جهان
( ( 1221 ) ) بهر نازش بسته بود او چشم سر
عرش و فرشش جمله در پيش نظر
( ( 1222 ) ) اى بسا بيدار دارد چشم دل
خود چه بيند چشم اهل آب و گل
( ( 1223 ) ) و آن كه دل بيدار دارد چشم سر
گر بخسبد بر گشايد صد بصر
( ( 1224 ) ) گر تو اهل دل نِهاى بيدار باش
طالب دل باش و در پيكار باش
( ( 1225 ) ) ور دلت بيدار شد مىخسب خوش
نيست غايب ناظرت از هفت و شش
( ( 1226 ) ) گفت پيغمبر كه خسبد چشم من
ليك كى خسبد دلم اندر وسن
( ( 1227 ) ) شاه بيدار است حارس خفته گير
جان فداى خفتگان دل بصير
( ( 1228 ) ) وصف بيدارىّ دل اى معنوى
در نگنجد در هزاران مثنوى
( ( 1229 ) ) چون بديدندش كه خفته است او دراز
بهر دزدىّ عصا كردند ساز
( ( 1230 ) ) ساحران قصد عصا كردند زود
كز پسش بايد شدن وانگه ربود
( ( 1231 ) ) اندكى چون بيشتر كردند ساز
اندر آمد آن عصا در اهتزاز
( ( 1232 ) ) آن چنان بر خود بلرزيد آن عصا
كان دو بر جا خشك گشتند از وجا
( ( 1233 ) ) بعد از آن شد اژدها و حمله كرد
هر دوان بگريختند و روى زرد
( ( 1234 ) ) رو در افتادن گرفتند از نهيب
غلط غلطان منهزم اندر نشيب
( ( 1235 ) ) پس يقينشان شد كه هست از آسمان
ز ان كه مىديدند حدّ ساحران