تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
در سينهء ديگران خوشحال و شاد هم مىشويم و كيف مىكنيم . با همهء اين احوال بشر احمق است ، بىنهايت احمق است و يا اگر احمق هم نباشد خيلى حق ناشناس و بىسپاس است ، به طورى كه اگر بخواهيم از او حق ناشناسترى را بجوييم بايستى با چراغ بگرديم و نيابيم . مثلًا در آن روز طلايى كه شما مىگوييد ، اگر يك نفر جنتلمن پيدا شد و بىمقدمه ، و در ميان اين همه سعادت ، و زندگى بسيار عاقلانهء عمومى ، جلوى ما سبز شد ، و دستهايش را بكمرش زد ، و قيافهء مسخره كننده‌اى به خودش گرفت و به ما گفت كه : « حاضرين محترم ، خوب ، حالا كه چى ، آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين عقل و منطق را با نوك پا دور بريزيم و همهء اين لگاريتم نويسيها و حسابهاى منفور و منحوس را بجهنم بفرستيم ؟ تا بتوانيم مانند سابق باز بتمايلات مجنونانهء خود بپردازيم و همانطور كه زندگى مىكرديم بكنيم ؟ » اگر چنين آقايى پيدا شد من به هيچ وجه تعجب نمىكنم ، زيرا بشر بىسپاس است و قدر دنياى طلايى كه شما براى او تهيه ديده‌ايد نمىداند . تازه ، كار اين آقاى جنتلمن اين قدر زشت نيست ، فقط كمى نيش دار ، زننده و ناخوشايند است . زشتتر از آن اين است كه آن آقاى جنتلمن - ( شايد ) - نه خير چه مىگويم ، حتما و قطعا موافقينى پيدا خواهد كرد - خوب بشر را چنين آفريده‌اند . از دلايل و انگيزه هاى بسيار پوچ و بىمعنى كه اصلا به گفتنش نمىارزد براى خودش بهانه مىجويد و به آنها عمل مىكند : چون بشر هر كه باشد ، هميشه و در همه حال دوست دارد چنان كند كه مىخواهد و به هيچ وجه خود را ملزم نمىداند ، آن چنان كند كه عقل سالم و مصلحت او ايجاب مىكند و به او امر مىدهد - و اين كه قادر نيستيم حتى عليه مصالح شخصى خودمان هم اقدام بامرى كنيم ، و اين كه گاهى مىشود كه حتما بايستى كه اين چنين بخواهيم و بكنيم - اين مطلب جزء عقايد من و يكى از انديشه هاى من است . ارادهء شخصى و آزاد بشر ، تمايلات انفرادى و به نظر من حتى احمقانه ترين آنها ، خيالات و فانتزىهايى كه خودش ساخته و پرداخته ، و گاهى