تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
( 1 ) گفت : هر كيفرى كه بخواهم در بارهء آن‌ها اجرا كنم آن‌ها خود ، به بدتر از آن خويش را كيفر كرده‌اند . بنّاها را نزد من آوريد . بنّاها را نزد او آوردند و آن‌ها مدخل غار را با آهك و سنگ مسدود كردند . او سپس به اطرافيانش روى كرد و گفت : به آن‌ها بگوييد اگر راست مىگويند از خداى خود در آسمان بخواهند از اين وضع ، نجاتشان بخشد . آن‌ها سيصد و نه سال به همين حال بودند تا آن كه خداوند بار ديگر در آن‌ها روح دميد و از خواب بيدار شدند آن گونه كه خورشيد ، درخشيدن مىگيرد . آن‌ها روى به يك ديگر كردند و گفتند : امشب از عبادت خدا غافل شديم . بياييد به كنار آب برويم ، و همين كه برخاستند ناگاه چشمشان به چشمه افتاد كه خشك شده بود و درختان كه پژمرده شده بودند ، پس گفتند : در وضع شگفت آورى قرار گرفته‌ايم ، چنين چشمه‌اى و چنين درختانى يك شبه خشك شده‌اند . خداوند ، آن‌ها را گرسنه گرداند ، پس گفتند : كدام يك با اين پول به شهر مىرود و براى ما خوراكى خريدارى مىكند ، هر كه مىرود بايد مراقب باشد خوراكى خريدارى نكند كه با چربى خوك فراهم شده باشد . [ اين همان سخن پروردگار است كه :
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً
« 1 » - ، يعنى خوراك حلال‌تر و بهتر و پاك‌تر ] . تمليخا گفت : برادران ! كسى جز من نمىتواند چنين خوراكى بياورد ، و تو اى چوپان جامهء خود به من ده و جامهء مرا بگير . او جامهء چوپان بر تن كرد و رفت . او از جاهايى مىگذشت كه نمىشناخت و راهى كه با آن آشنايى نداشت ، تا به دروازهء شهر رسيد و ناگاه بر دروازه ، پرچم سبزى را ديد كه بر آن نوشته شده بود : خدايى جز اللَّه نيست و عيسى پيامبر خداست . جوان ، همى مىنگريست و چشمش را مىماليد و با خود مىگفت : آيا من در خواب هستم ؟ پس از آن كه مدّتى به اين وضع باقى بود به شهر وارد شد و در راه به مردمى گذر مىكرد كه انجيل مىخوراندند و آدم‌هايى را در پيش روى خود مىديد كه نمىشناختشان تا آن كه به بازار رسيد و بر در نانوايى ايستاد و گفت : اى نانوا ! نام اين شهر چيست ؟ گفت : افسوس . پرسيد : نام سلطانتان چيست ؟ پاسخ داد : عبد الرحمن . تمليخا گفت : اگر راست
هامش
( 1 ) كهف / 19 ؛ پس يكى از خود را با اين پول به شهر فرستيد و او بنگرد خوراكى پاك‌تر بيابد .