تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
بگويى وضعم بسى شگفت آور است . ( 1 ) با اين پول قدرى نان به من بده . پول رايج دوران دقيانوس ، سنگين وزن بود . نانوا از ديدن درهم‌هاى تمليخا تعجّب كرد . در اين لحظه ، مرد يهودى از جاى خود پريد و گفت : اى على ! اگر مىدانى به من بگو وزن يك درهم آن چه قدر بود ؟ على ( ع ) فرمود : اى برادر يهودى ! حبيب من پيامبر ( ص ) به من فرمود : هر درهم از آن ده درهم و يك سوم درهم وزن داشت . نانوا به او گفت : اى مرد ! تو به گنجى دست يافته‌اى يا مقدارى از آن را به من بده يا تو را نزد سلطان خواهم برد . تمليخا به او گفت : من به گنجى دست نيافته‌ام ، اين بهاى خرمايى است كه سه روز پيش به سه درهم فروختم و من در حالى از اين شهر خارج شدم كه مردم ، دقيانوس سلطان را مىپرستيدند . نانوا خشمگين شد و گفت : آيا نه تنها نمىخواهى بخشى از گنجى كه يافته‌اى به من دهى بلكه مرا مسخره هم مىكنى و نام مرد زورگويى را نزد من مىبرى كه ادّعاى خدايى مىكرده و سيصد و نه سال پيش مرده است ، سپس او را گرفت و مردم گرد آمدند . آن‌ها تمليخا را نزد سلطانشان بردند كه مردى خردمند و دادگر بود . او به آن‌ها گفت : داستان اين جوان چيست ؟ گفتند : به گنجى دست يافته است . سلطان به او گفت نترس ، پيامبر ما به عيسى دستور داده از گنج‌ها تنها خمس آن را بگيريم ، خمس اين گنج را به من بده و سالم برگرد . تمليخا گفت : اى سلطان ! در كار من درنگ كن ، من گنجى نيافته‌ام و من خود ، اهل اين شهرم . سلطان به او گفت : تو اهل اين شهرى ؟ تمليخا گفت : آرى . سلطان گفت : كسى از اهالى اين شهر را مىشناسى ؟ گفت : آرى . سلطان پرسيد : او را نام ببر ، و تمليخا حدود هزار نفر را براى او نام برد كه آن‌ها حتّى يكى از اين عدّه را نمىشناختند ، پس به او گفتند : اى مرد ! ما اين اسامى را نمىشناسيم ، اين اسامى افراد هم روزگار ما نيست . آيا تو در اين شهر خانه‌اى دارى ؟ گفت : آرى ، كسى را با من روانه كن تا آن را نشانت دهم . سلطان كسى را با او روانه كرد و مردم همراه ايشان همى مىرفتند تا آن كه تمليخا آن‌ها را به مرتفع‌ترين خانهء شهر برد و گفت : اين خانهء من است و در را كوبيد . پيرمردى در را گشود كه از پيرى و افتادگى ابروهايش به روى چشم‌هايش افتاده بود . پيرمرد گفت : اى مردم ! شما را چه شده است ؟ فرستادهء سلطان گفت : اين نوجوان گمان مىكند اين خانه ، خانهء اوست . پيرمرد خشمگين شد و رو به تمليخا كرد و [ از روى تحقيق ] پرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : تمليخا فرزند فسطين . پيرمرد گفت : دوباره تكرار