تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
هم گرد مىآمدند ( 1 ) و آن روز نوبت تمليخا بود . آن‌ها نزد او گرد آمدند و خوردند و آشاميدند ، ولى تمليخا نه خورد و نه آشاميد . دوستانش به او گفتند : اى تمليخا ! چرا نمىخورى و نمىآشامى ! او در پاسخ گفت : برادران ! گمانى در دلم پيدا شده كه مرا از خواب و خوراك ، محروم كرده است . آن‌ها گفتند : اين چه گمانى است ؟ گفت : پيرامون آسمان ، بسيار انديشيده‌ام و پيوسته با خود مىگويم : چه كسى آن را همچون سقفى محفوظ بىهيچ پيوندى با بالا يا پايه‌اى از زير ، برافراشته است ، و چه كسى خورشيد و ماه آن را به جريان انداخته است و چه كسى با اختران ، آن را آراسته است ؟ پيرامون زمين نيز بسيار انديشه كرده‌ام و پيوسته با خود مىگويم : چه كسى آن را بر پشت درياى توفنده ، چنين هموار ساخته ، و چه كسى آن را نگاه داشته و به كوه‌هاى سر به فلك كشيده پيوندش داده است تا لرزه بر آن نيفتد ؟ پيرامون خود نيز فراوان انديشيده‌ام و پيوسته با خود مىگويم : چه كسى مرا به گاه نوزادى از شكم مادرم بيرون آورد و تغذيه‌ام كرد و پرورد ؟ براى تمام اين امور ، سازنده و گرداننده‌اى است جز دقيانوس سلطان . نوجوانان به پاى او افتادند و آن را غرق بوسه ساختند و گفتند : اى تمليخا ! در دل ما همان گذشته كه در دل تو ، پس ما را راه بنما . تمليخا گفت : براى خود و شما راهى نمىيابم مگر آن كه از شرّ اين ستمگر به سوى خداى آسمان‌ها و زمين بگريزيم . گفتند : نظر ، نظر توست . تمليخا با شتاب مقدارى خرما از باغى كه داشت كند و آن را به سه درهم فروخت و پول‌ها را در جامهء خود پنهان كرد و همگى بر اسبان خود سوار شدند و رفتند و چون به سه ميلى شهر رسيدند تمليخا بديشان گفت : برادران ! دست سلطان دنيا از ما كوتاه شده است و ديگر تحت امر او نيستيم ، پس از اسبانتان فرود آييد و پياده راه بپيماييد شايد كه خداوند گشايش و گريزگاهى در كارتان پيش نهد . آن‌ها از اسب‌هاى خود فرود آمدند و هفت فرسنگ ، پياده ، ره پيمودند تا پاهايشان به خونريزى افتاد ، زيرا آن‌ها به راه رفتن عادت نداشتند ، در راه به چوپانى برخوردند و گفتند : اى شبان ! آيا نوشيدنىيى از آب يا شير نزد تو يافت مىشود ؟ چوپان پاسخ داد : هر چه بخواهيد نزد من يافت مىشود ، ولى من چهرهء شما را بسان چهرهء سلاطين مىبينم ، و گمان مىكنم گريخته باشيد ، داستان خود را به من بازگوييد . آن‌ها گفتند : اى مرد ! ما به دينى درآمده‌ايم كه گفتن دروغ بر ما روا نيست . آيا راستى و درستى ما را نجات مىدهد ؟
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 422 | العلامة الحلي / حميد رضا آژير