تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
( 1 ) چوپان گفت : آرى ، و آن‌ها داستان خويش به دو بازگفتند . چوپان به پاى آن‌ها افتاد و بوسه بر پايشان مىزد و مىگفت : در دل من نيز همان مىگذرد كه در دل شما . همين جا منتظر من بمانيد تا گوسفندان را به صاحبشان بازگردانم و نزد شما بازگردم . آن‌ها منتظر چوپان ماندند و او گوسفندان را تحويل داد و در حالى كه سگى دنبال او مىآمد به شتاب به قرارگاه رسيد . در اين هنگام مردى يهودى ايستاد و گفت : اى على ! اگر راست مىگويى مرا از نام و رنگ آن سگ آگاه كن . على ( ع ) فرمود : اى برادر يهودى ! حبيب من محمّد ( ص ) به من گفته است رنگ آن سگ سفيد و سياه و نام آن قطمير بود . چون نوجوانان به سگ نگريستند يكى از آن‌ها به ديگران گفت : مىترسيم اين سگ با پارس كردن ما را لو دهد ، لذا با سنگ او را راندند و چون سگ ديد آن‌ها در راندن او پا مىفشارند روى دم خود نشست و دست‌هايش را تكان داد و با زبانى شيوا و رسا گفت : اى قوم ! مرا از خود مرانيد كه من گواهى مىدهم خدايى جز اللَّه نيست و تنهاست بىهيچ انبازى . بگذاريد شما را در برابر دشمنانتان پاسدارى كنم و با اين كار به خدا نزديكى جويم . آن‌ها او را رها كردند و به راه خود ادامه دادند . چوپان آن‌ها را از كوهى بالا برد و بر غارى فرودشان آورد . در اينجا مرد يهودى از جاى خود پريد و گفت : اى على ! نام اين كوه و آن غار چه بود ؟ على ( ع ) فرمود : اى برادر يهودى ! نام آن كوه نيكلوس بود و نام آن غار وصيد ، و در صحن آن غار درختان ميوه و چشمه‌اى جوشان قرار داشت . آن‌ها از آن ميوه خوردند و از آن آب نوشيدند تا آن كه شب شد و ايشان در همان غار پناه گرفتند و سگ در مدخل غار به پاسبانى مشغول شد و دو دست خود را بر مدخل نهاد . خداوند به ملك الموت دستور داد جان آن‌ها را بگيرد و براى هر يك از ايشان دو فرشته مأمور كرد كه آن‌ها را از اين پهلو به آن پهلو كند و به خورشيد فرمان داد تا در هر بامداد و عصر به آن غار بتابد و آن نيز بر اساس مأموريت خود هنگام طلوع و غروب بر آن غار مىتابيد . هنگامى كه دقيانوس سلطان از مراسم عيد بازگشت از اين نوجوانان جويا شد و به او پاسخ دادند كه ايشان خدايى جز او را برگزيده‌اند و گريخته‌اند . او به همراه هشتاد هزار سواره به راه افتاد تا مگر رد پايى از آن‌ها بيابد و از همان كوه هم بالا رفت و به نزديكى غار رسيد و ديد كه همهء آنان آرميده‌اند و گمان برد كه ايشان در خوابند و لذا به اطرافيانش