هامش
علّامهء بياضى در صراط المستقيم 1 / 239 - 240 مىگويد :
« اسلام آوردن حضرت در كودكى ، كرامتى است براى ايشان . . . پس تقوا كه مستلزم كرامت است براى كسى كه در اسلام پيشى گرفته و بيشتر سالهاى عمرش را در كفر نگذرانده است ثابت است ، و چگونه مىشود كه اسلام او با استدلال همراه نباشد ، در حالى كه پيامبر ( ص ) در مناقب على به فاطمه مىفرمايد : آيا خشنود نيستى كه من تو را به ازدواج كسى در مىآورم كه پيش از همه اسلام آورده است ؟ » .
علّامه مجلسى در بحار الانوار 38 / 253 مىگويد :
« كسى كه معتقد باشد ايمان آوردن حضرت در كودكى اعتبارى ندارد در حقيقت ، جهل را به سرور پيامبران نسبت داده است ، زيرا حضرت ( ص ) چنين امرى را بر او تكليف كرده و در همه جا آن را ستوده است و برترى او را بر جهانيان در پرتو همين امر ، آشكار ساخته است . آن كه ايمان على را در خردسالى معتبر نداند جهل را به اشرف الوصيّين نسبت داده است چرا كه او در همايشهاى مسلمانان و در ميان صحابه و تابعان ، به آن فخر كرده و بدان باليده و در پرتو آن احتجاج كرده است و اگر چه بيشتر آنها از منافقان و معاندان بودهاند ولى با اين حال هيچ كس اين فضيلت او را انكار نكرده است » .
علّامه امينى در الغدير 3 / 239 به نقل از جمهور علما آورده است كه على در حالى كه مادرش او را حامله بود مانع از آن مىشد كه در برابر بت به خاك افتد . او سپس مىگويد :
« آيا امامى كه در جهان جنين چنين بوده است مىتواند در جهان تكليف به آلايش كفر آلوده گردد ! حضرت ( ع ) چه در دوران جنينى يا شيرخوارگى يا از شير ستاندگى يا نوجوانى يا جوانى يا ميانسالى يا دوران خليفگى ، مؤمن بوده است » .
چنان كه در عقد الفريد / 236 - 237 آمده است مأمون در پرتو همين موضوع به احتجاج با علماى اهل سنّت مىپردازد :
« مأمون در حديث احتجاج خود به چهل فقيه و مناظرهء خود با ايشان در اين كه امير المؤمنين شايستهترين مردم به خلافت است مىگويد ، اى اسحاق ! در روزى كه خداوند پيامبرش را برانگيخت كدام كار بهتر بوده است ؟ گفتم : اخلاص به شهادت . گفت : آيا پيشى گرفتن به اسلام نبوده است ؟ گفتم : آرى . گفت :
اين را در كتاب خدا بخوان كه فرمود :وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ، جز اين نيست كه مقصود از اين آيه كسى است كه در آوردن اسلام به ديگران سبقت جسته است ، آيا كسى را مىشناسى كه در گرويدن به اسلام بر على پيشى گرفته باشد ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ! على در حالى اسلام آورد كه نوجوان بود و روا نبود بر او حكم شود و ابو بكر اسلام آورد در حالى كه به كمال رسيده بود و حكم بر او روا بود . مأمون گفت :
به من بگو كدام يك پيشتر اسلام آوردند تا پس از آن پيرامون جوانى و كمال با تو به بحث بنشينم . گفتم :
بر اين اساس على پيش از ابو بكر اسلام آورده است . مأمون گفت : پس به من در بارهء اسلام على بگو هنگامى كه آن را پذيرفت ، آيا جز اين نبود كه پيامبر اكرم ( ص ) او را به اسلام خواند يا اين كه الهامى از سوى خداى بود . اسحاق مىگويد : در اين هنگام ديده بر زمين دوختم ، مأمون به من گفت : اى اسحاق ! نگو از روى الهام بود تا او را بر پيامبر ( ص ) تقدّم نداده باشى ، زيرا پيامبر نمىدانست اسلام چيست تا جبرئيل نزد او آمد .