( 1 ) گفتند : ما از آن ناخرسنديم كه تو در امرى حكميّت را پذيرفتى كه حقّ تو بود .
حضرت ( ع ) فرمود : پيامبر را الگو قرار دادم ، زيرا او در بنى قريظه ، سعد بن معاذ را به حكميت پذيرفت و اگر مىخواست چنين نمىكرد . آيا مطلب ديگرى باقى مانده است ؟
همگى خاموش شدند و از هر گوشهاى جماعتى فرياد مىزد : توبه ، توبه . هشت هزار نفر از حضرت ( ع ) امان خواستند و چهار هزار تن بر ستيز با او باقى ماندند .
عبد اللَّه بن وهب و ذو الثديه پيش آمدند و گفتند : ما با تو جنگ نمىكنيم مگر در راه خدا و براى آن سراى . حضرت ( ع ) فرمود :
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا
« 1 » - . سپس جنگ درگرفت و اخفش طائى كه در صفّين ، همراه امير المؤمنين ( ع ) بود صفوف را شكافت و على را طلب كرد ، ولى على ( ع ) پيشدستى ورزيده او را به قتل رساند ، سپس ذو الثديه يورش آورد تا حضرت ( ع ) را بكشد ولى حضرت ( ع ) بر او پيشى جست و ضربهاى به او زد كه كلاهخود و سرش را بشكافت [ و اسبش جنازهء او را برد ] و او را در پايان ميدان نبرد در گودالى افكند كه به رود نهروان كشيده مىشد . در اين هنگام مالك بن وضّاح ، پسر عموى ذو الثديه به صحنه درآمد و بر على ( ع ) حمله آورد و على او را كشت .
عبد اللَّه بن وهب راسبى پيش آمد و فرياد زد : اى پسر ابى طالب ! به خدا صحنهء اين جنگ را ترك نمىكنيم مگر آن كه يا تو ما را بكشى يا ما تو را بكشيم ، پس مردم را به كنارى نه و به سوى من آى و من به سوى تو مىآيم .
چون على ( ع ) صداى او را شنيد [ لبخندى زد و ] گفت : خدا او را بكشد چه بىشرم است ! آيا او نمىداند كه من همسوگند شمشير و يار دمساز نيزهام ، ليكن از زندگى نوميد شده است و آزى دروغين در دل دارد . او بر على ( ع ) حمله برد و على ( ع ) او را از پاى درآورد و ساعتى باقى نمانده بود كه همگى آنها به قتل رسيدند مگر نه تن كه دو نفر به سيستان گريختند و نسل آن دو در آنجا هستند و دو نفر [ به كرمان گريختند ] و دو نفر به عمان كه نسل آن دو در آنجا هستند و [ دو نفر به يمن كه نسل آن دو نيز در آنجا حضور دارند ] و ايشان همان اباضيه هستند و دو نفر هم به بوازيج فرار كردند و يكى هم راهى تلّ موزن شد .
هامش
( 1 ) كهف / 103 ؛ بگو آيا زيانكارترين افراد را به شما معرفى كنم ؟