چارهاى جز آن براى من باقى نمانده است .
( 1 ) ابن كوّاء به همراه ده نفرى كه با او بودند به ياران على پيوستند و از دين خوارج بازگشتند . تفرقه به ميان ديگران راه يافت در حالى كه مىگفتند : حكم نيست مگر از آن خدا [ و از كسى كه خدا را سركشى كرده است فرمان نبايد برد ] . آنها عبد اللَّه بن وهب بن راسبى و حرقوص بن زهير بجلّى ، معروف به ذو الثديه را به فرماندهى خود برگزيدند و در نهروان اردو زدند . امير المؤمنين ( ع ) به سوى آنها رفت تا به دو فرسنگى آنها رسيد .
پس با آنها مكاتبه كرد ولى آنها نپذيرفتند . حضرت ( ع ) ابن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد و گفت : از آنها بپرس چرا كينهتوزى مىكنند و هيچ مهراس كه من پشت سر تو حركت مىكنم . گفتند : كينهء چند چيز را به دل داريم . على ( ع ) گفت : اى مردم ! من على بن ابى طالب هستم ، اين چند چيز كدامند ؟ گفتند : نخست اين كه ما به همراه تو در بصره جنگيديم و تو تنها غنيمت گرفتن اموال را روا شمردى نه غنيمت گرفتن زنان و كودكان را ؟ حضرت ( ع ) فرمود : آنها جنگ با ما را آغازيدند پس چون بر آنها پيروزى يافتيد به تقسيم اموال كسانى پرداختيد كه با شما به جنگ پرداختند در حالى كه زنان با شما نجنگيدند و كودكان هم كه بر فطرت خويش زاده شدهاند و نه پيمانى شكستهاند و نه گناهى از ايشان سر زده است . من پيامبر ( ص ) را ديدم كه بر مشركان نيكى كرد . پس شگفت مكنيد اگر من بر مسلمانان نيكى كنم .
گفتند : ما از روز صفّين ناخشنوديم كه تو نام خود را از فرماندهى مؤمنان زدودى .
حضرت ( ع ) فرمود : من به پيامبر خدا ( ص ) اقتدا كردم هنگامى كه با سهيل بن عمر مصالحه كرد و راضى نشد تا هنگامى كه رسول بودن خود را زدود .
گفتند : ما از اين سخن تو به حكمين ناخشنوديم كه : به كتاب خدا بنگريد ، و اگر من برتر از معاويه بودم پس در خلافت باقىام گذاريد ، و اين سخن ، همان شك و ترديد ما بود . حضرت ( ع ) فرمود : اين سخن ، شك نيست بلكه انصاف است ، چنان كه خداوند مىفرمايد :
فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ
« 1 » - در حالى كه اگر در قرآن « عليكم » گفته مىشد آنها بدان تن نمىدادند .
هامش
( 1 ) آل عمران / 60 ، و لعنت خداى را بر دروغگويان قرار دهيم .