مُدْبِرِينَ ، ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ
« 1 » - ، كه مقصود على ( ع ) و كسانى بود كه پايدارى ورزيدند ، و اين در حالى بود كه على ( ع ) شمشير به دست در برابر حضرت ( ص ) و عبّاس در سمت راست ايشان و فضل بن عبّاس در سمت چپ ايشان ايستاده بودند و ابو سفيان بن حارث زين اسبش را به دست داشت و نوفل و ربيعه دو پسر حارث و عبد اللَّه بن زبير بن عبد المطّلب و عتبه و معتب دو پسر ابو لهب پيرامون حضرتش ( ص ) قرار داشتند . پيامبر به عبّاس كه صدايى رسا داشت فرمود : در ميان مردم ندا درده و پيمانشان را به يادشان آر . او نيز چنين ندا داد : اى بيعتيان شجره ! اى اصحاب سورهء بقره ! به كجا مىگريزيد ؟ پيمانى را به خاطر آوريد كه با پيامبر خدا بستيد . اين در حالى بود كه جماعت گريخته بودند و شب ، تاريك بود و پيامبر ( ص ) در وادى قرار داشت و مشركان از درههاى وادى با شمشيرهاشان به سوى حضرت ( ص ) مىآمدند .
پيامبر با بخشى از چهرهء خود كه پندارى ماهى بود درخشان بديشان نگريست و سپس ندا در داد : كجاست پيمانى كه با خدا بستيد . پس اوّلين و آخرين آنها اين صدا را بشنيد و هيچ كس اين ندا را به گوش نگرفت مگر آن كه خويش را بر زمين انداخت . پس جماعت از درهها فرو آمدند تا به دشمن پيوستند . مردى از هوازن با پرچمى سياه بيامد كه ابو جزول ناميده مىشد و امير المؤمنين ( ع ) او را از پاى درآورد . شكست مشركان با كشتن ابو جزول به دست آمد و امير المؤمنين ( ع ) پس از آن چهل مرد را بكشت تا شكست آنها كامل شد و اسارت آنها تحقّق يافت . « 2 » -
( 1 ) در جنگ تبوك خداوند به پيامبرش ( ص ) وحى كرد كه او نيازى به جنگيدن ندارد و او را مأمور كرد تا خودش به راه افتد و مردم را بسيج كند و با خود همراه سازد . پيامبر نيز آنها را براى رفتن به سرزمين روم آماده كرد و اين زمانى بود كه ميوههاى آنها رسيده و گرما شدّت يافته بود . پس بيشتر آنها به سبب حرص زنده ماندن و ترس از گرما و رويارويى با دشمن از فرمان حضرتش ( ص ) سرپيچيدند و برخى از آنها شورش كردند .
هامش
( 1 ) توبه / 25 و 26 ؛ سپس پشت كرديد در حالى كه مىگريختيد و در پى آن خداوند آرامش خود را بر پيامبرش و مؤمنين فرو فرستاد .
( 2 ) تاريخ طبرى 2 / 344 + ارشاد مفيد / 74 + مناقب ابن شهرآشوب 1 / 210 .