تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
بسيار خوب ، فرض مىكنم كه او نمىتواند يا نمىخواهد صداى مرا بشنود ، اما او گوش خود را از شنيدن بانگ درونى خويش كه نمىتواند ببندد آه خدايا .
( ( 1109 ) ) چشم باز و گوش باز و اين عمى حيرتم از چشم بندى خدا
آخر من به اين فرعون چه مىگويم ؟ و از او چه مىخواهم كه اين اندازه لجاجت و مقاومت مىورزد ؟ آيا من به او مىگويم ، تو موجود نيستى ؟ آيا حقوق انسانى و طبيعى او را انكار مىكنم ؟ آيا من چيزى از او حذف مىكنم ؟ مگر نيت من افزايش روحى او نيست ؟ اين تبه كار خودش بهتر از همه مىداند كه كيست و چيست ؟ چطور پا روى فهم و دانش خود در بارهء موجوديتش مىگذارد ؟ و دنيايى را براى تسخير در راه كامكارى زود گذر و بىپايه تيره و تار مىكند چگونه مىشود كه اين انسان كه وضع ضد انسانى را به خود گرفته است درك نكند ؟ مگر نمىداند كه ناله و شيون مادران و پدران و همسرانى كه او عزيزانشان را از دم شمشير مىگذراند ، بدون احتياج به موجى كه نقل كنندهء آن ناله ها و شيونها باشد ، به گوش خداوندى مىرسد ؟ آخر اين شخصى كه رو در روى من ايستاده است ، بينى دارد و انواع بوها را استشمام و دريافت مىكند ، چرا از استشمام بوى خون انسانها كه روحش را مسموم مىكند و روزى دمار از روزگارش در مىآورد ، ناتوان است ؟ فرعون چه مىگويد : و او چرا به روى موسى خيره شده است ؟ او چنين مىانديشد كه : شگفتا اين موسى چه مىگويد با اين لباس چوپانيش با اين بىسپاهيش با اين فقر و ناتوانيش از شخصى مثل من چه مىخواهد ؟ اين مرد كه خود در كام من لقمه‌اى بيش نيست ، مىخواهد ثروت