تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧

باشم و روزها در زندان آتشين روزه بگيرم ، تا گناهان زشت دوران زندگيم بسوزد و پاك شود . من اگر از افشاى رازهاى زندان خود منع نشده بودم ، مىتوانستم چنان توصيفش كنم كه هر كمترين كلمهء آن ، روح تو را آشفته دارد و خون جوان تو را منجمد سازد و چشمان تو را همچون دو ستاره از مدار خود به در كند و جعد تاب موهايت را بر افشاند و هر تار آن را بسان خار خار پشت مضطرب راست بايستاند ، ولى راز جهان جاويد براى گوشهاى ساخته از گوشت و خون نيست . » ( 1 ) « شبح - . . . ولى ، همچنان كه تقوى هنگامى كه هرزگى در هيئتى آسمانى وى را به خود دعوت كند هيچ بر انگيخته نمىشود ، فسق هم اگر با فرشته‌اى رخشان پيوند يابد ، باز از بستر آسمانى خود به ستوه مىآيد و طعمهء خود را در پليدىها مىجويد . » ( 2 ) « هملت - . . . هورا ، بشنو ، در زمين و آسمان بسا چيزها هست كه فلسفه تان به خواب نديده . » ( 3 ) « روزنكرانتز - پس خود دنيا زندان است . هملت - زندانى بزرگ ، با حجره ها و بيغوله ها و سياه چالهاى بسيار ، كه دانمارك يكى از بدترين آنهاست . روزنكرانتز - ما كه همچو گمان نمىكنيم ، خداوندگار من هملت - خوب ، پس براى شما چنين نيست ، زيرا هيچ چيز به نفس خود خوب يا بد نيست ، بلكه انديشه است كه آن را چنان مىنمايد : براى من دانمارك زندان است . روزنكرانتز - پس جاه طلبى شماست كه آن را بدين صورت در مىآورد . اين جا براى پرواز انديشه تان جاى بس تنگى است .

هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 49 و 48 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 50 . .
( 3 ) همان مأخذ ، ص 56 . .