تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
عظمت و حقارت روح آدمى از قلمرو طبيعت شروع نمىشود ، به طورى كه اگر بر فرض محال انسانى زاييده شود كه نيروى انديشهء هزاران برابر مغز جلال الدين و قدرت بازويى هزاران برابر قدرتمندترين شجاعان تاريخ داشته باشد و از زيبايى ما فوق زيبايى يوسف عليه السلام برخوردار گردد و . . . اين انسان خيالى نه داراى عظمت روحى است و نه حقارت روحى ، زيرا او انسان است و به عنوان جلوه‌اى از ماده ( نهايت امر جلوهء بسيار عالى ) گام بر روى خاك گذاشته است ، بلكه دو پديدهء مزبور از هنگامى شروع مىشود كه ايده آل خارج از مقتضيات طبيعت معمولى را براى خود مطرح كند و بپذير و روح خود را به سوى آن به حركت در آورد .
( ( 1012 ) ) مرده زين سويند و ز ان سو زنده اند خامش اين جا و آن طرف گوينده اند ( ( 1013 ) ) چون از آن سوشان فرستد سوى ما آن عصا گردد سوى ما اژدها جملهء ذرات عالم در نهان با تو مىگويند روزان و شبان ( ( 1019 ) ) ما سميعيم و بصيريم و هُشيم با شما نامحرمان ما خامشيم ( ( 1020 ) ) چون شما سوى جمادى مىرويد محرم جان جمادان چون شويد ؟

از جمادى بيرون رويم تا دو رويه بودن جهان هستى را دريابيم

در نظر بياوريد كه ما در دوران كودكى از اين دنيا چه درك مىكرديم ؟ آيا پديده ها و قيافه ها و حقايقى را كه در دوران جوانى مىشناسيم ، مىتوانستيم