وابستگى دو جنبهء روح آدمى ( عظمت و حقارت آن ) به آن ايده آل كه بر خود پذيرفته است
موجوديت روح آدمى فى نفسه با عظمت حقيقتى است كه در جهان طبيعت ديده مىشود .
مقصود از اين كه روح آدمى با عظمتترين حقيقت است ، اين نيست كه هر انسانى در هر حالى داراى چنين روح است ، بلكه منظور اين است كه هستهء ما فوق طبيعى روح مىتواند در درون انسانى چنان بارور گردد كه جهان طبيعت براى او يك كشش محدود و ناچيز جلوه نمايد .
همين جوهر با عظمت در آن موقع كه خود را به موضوع ناچيزى متوجه ساخته و به آن موضوع باخته مىشود ، به پستترين درجهء حقارت تنزل پيدا مىكند .
اصل اساسى اين صعود و نزول از آن ايده آل سرچشمه مىگيرد كه روح آدمى به آن خيره شده و مىخواهد موجوديت خود را در آن خلاصه كند ، هر اندازه كه ايده آل مطلوب انسانىتر و مترقىتر بوده باشد ، روح آدمى به علت حركت و تكاپو براى وصول به آن ايده آل ، انسانىتر و مترقىتر خواهد بود .
بالعكس هر اندازه كه ايده آل محقر و ناچيزتر باشد ، روح غير انسانىتر و پستتر خواهد بود .
اگر از بعضى از عوارض نظريات كسانى كه مىگويند : فقط خود انسان است كه خود را مىسازد ، قطع نظر يا آنها را تعديل كنيم ، اين مطلب كه « فقط انسان است كه خود را مىسازد » يكى از عالىترين و محركترين اصول انسانى است . اين اصل اگر چه در دوران ما در روش فكرى امثال ژان پل سارتر نامحدود مطرح شده است ، و بدين جهت واقعيات فراوانى در اين باره ناديده گرفته مىشود ، ولى بهر حال مطلبى است كه از مشاهدات و تجربيات فراوانى نتيجه شده است .