ضد انسان او ؟ آبراهام لينكولن ضد بردگى يا افسر نرون كه ابيكتت فيلسوف را در بردگى براى آزمايش تحمل و بردباريش استخوانهاى پاهاى او را شكست ؟ اگر اختلاف ميان انسانها اين اندازه است ، نه تنها به دست آوردن ميانگين ( اوپتيموم ) از آغاز زندگى انسانها تا امروز امكان پذير نيست ، بلكه تحصيل يك ميانگين منطقى براى انسان حتى در يك جامعه هم ممكن نيست .
خلاصه مىبايست شوپن هاور اولًا آن ميانگين انسان را به ما نشان مىداد و سپس حكم به يكى بودن انسانها در تمام قرون و اعصار مىنمود .
پس ديوار اجتماع را چند عدد آجر متشكل نساخته است ، بلكه افرادى از انسانها آن را بلند كردهاند كه تفاوت ميان آنها گاهى از منهاى بىنهايت تا به اضافهء بىنهايت كشيده مىشود و هر يك از همين افراد با نظر به تغييرات روانى متنوع و تشكل آنها در گرديدن گوناگون گويى جهانى را تشكيل مىدهد . به هر حال اگر هم ما به تحولات طولى و تكاملى اصطلاحى در روان انسانها معتقد نشويم ، اصل تنوع اساسى روانهاى آدمى را محسوس مىبينيم . علل گرديدنهاى فردى به طور كلى مستند به دو قلمرو است : قلمرو برونى و قلمرو درونى . رشد و اعتلاى شخصيت انسانى هر اندازه كه تابع علل درونى باشد ، به همان اندازه گرديدنهاى او مستند به خود او بوده و با مساعدت محيط و ساير عوامل در تثبيت و دگرگونى اجتماع مؤثرتر و نافذتر مىباشد ، به همين جهت است كه مىتوانيم بگوييم : اجتماع هر دوران ساخته شدهء آن افراد است كه گرديدنهاى آنها به عوامل درونى بيشتر مستند مىباشد . هر چه جريان وجودى انسان در تضاد علل برونى و درونى آگاهانه تر و پيروزمندتر باشد ، به همان اندازه سازمان متشكل اجتماع در جريانات تضاد آگاهانه و پيروزمندتر خواهد بود .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 580
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٠