پس مقولهء گرديدن تناقض را رفع مىكند . به سخن ديگر تناقض ميان مقولات اول و دوم هميشه در مقولهء سوم كه جامع آن دو مقوله است رفع مىشود . مقولهء سوم نقيض دو مقولهء ديگر را در خود دارد ، ولى شامل وجوه وحدت و هماهنگى آنها نيز هست .
بدين گونه گرديدن ، هستى است كه نيستى است ، يا نيستى است كه هستى است . انديشهاى است واحد كه تصورات متضاد هستى و نيستى را در وحدتى هماهنگ با يكديگر در آميزد .
سه عنصر اين سه پايه را گاه به ترتيب بر نهاد و برابر نهاد و هم نهاد نيز مىنامند .
هم نهادى كه از اين راه پيدا مىشود ، باز به عنوان حكمى تازه و مقولهاى مثبت يا ايجابى عرض وجود مىكند و خود بر نهاد سه پايهاى تازه مىشود ، زيرا به محض استقرار نقيضش از درونش زاده مىشود و آن را با خود دچار تناقض مىكند . اين تناقض تازه باز بايد در وحدت بالاترى كه متعلق به هم نهاد تازهاى است حل شود هم نهاد نو باز خود بر نهاد سه پايهء ديگرى مىشود و اين جريان در سرتاسر سلسلهء مقولات مكرر مىشود .
ديده خواهد شد كه اين تحول مقولات از آغاز تا پايان ، تحولى اجبارى است كه ضرورت مجبرهء دليل آنها ايجاب مىكند - بر نهاد به حكم ضرورت منطقى نقيض خويش و از آن جا تناقضى را پديد مىآورد .
دليل نمىتواند در چيزى باقى بماند كه با خود تناقض دارد و از اين رو ناگزير به سوى هم نهاد رانده مىشود و بر همين ترتيب تا پايان اين جريان هيچ گاه نمىتواند از حركت باز ايستد ، بلكه بايد آن قدر پيش رود تا به مقولهاى برسد كه هيچ گونه تناقضى را متضمن نيست و آن مقوله واپسين مقولهء منطق هگل خواهد بود و در آن حال براى ما امكان خواهد داشت كه از دليل نخستين جهان به خود جهان يعنى به
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 537
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٣٧