آن چه گفتم جملگى احوال توست
خود نگفتم صد يكى ز آنها درست
( ( 973 ) ) گر ز تو گويند وحشت زايدت
ور ز ديگر آن فسانه آيدت
هنگامى كه صفات پليد را در بارهء كسى بيان مىكنند ، شنونده آنها را مانند افسانهء بىاهميت تلقى مىكند ، وقتى كه همان صفات را به عنوان معرفى موجوديت خود انسان بيان مىكنند ، در وحشت و هراس فرو مىرود
جلال الدين در ابيات فوق يكى از عالىترين اصول روانى - اخلاقى را توضيح مىدهد . اين توضيح داراى ارزش روانى - اخلاقى بسيار مفيد است .
ما به طور اختصار اصل منظور مولوى را مطرح مىكنيم : در آن هنگام كه صفات ناشايست فرد يا جامعهاى را به ما باز گو مىكنند ، قيافهء ما گرفته مىشود و جملاتى را از قبيل : « جاى تعجب است » ، « بىحيايى هم اندازهاى دارد » ، « عجب حيوانات درندهاى هستند » ، « واقعاً خيلى كثيف و بىشرافت و جنايت كارند » و . . . به زبان مىآوريم .
گويى در آن مجمع گوينده و شنونده يا در آن كتاب نويسنده و مطالعه كننده فرشتگان پاك الهى هستند كه براى يك شغل ، آرى تنها يك شغل به زمين فرود آمدهاند و اين شغل عبارت است از قضاوت در بارهء فرد يا جامعهء مفروض كه روح خود را از كالبدشان در آورده ، در يك ظرف گذاشته و به نزد گوينده و شنونده فرستادهاند كه آن را در روى ميز شان بگذارند و كثافتها و پليديهايش را در آورند و به ساير مردم نشان بدهند هنگامى كه آن اوصاف زشت در ميان افراد جامعه مورد باز گو قرار گرفت ، هماى سعادت در آن جامعه به پرواز در مىآيد و يكايك افراد به سعادت مطلق