قصهء اهل ضروان و حيله كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغ را قطاف كنند .
( ( 474 ) ) قصهء اصحاب ضروان خوانده اى
پس چرا در حيله جويى مانده اى
( ( 475 ) ) حيله مىكردند كژدم نيش چند
كه برند از روزىِ درويش چند
( ( 476 ) ) شب همه شب مىسگاليدند مكر
روى در رو كرده چندين عمر و بكر
( ( 477 ) ) خفيه مىگفتند سرها آن بدان
تا نبايد كه خدا دريابد آن
( ( 478 ) ) با گل انداينده اسگاليده گل
دست كارى مىكند پنهان ز دل
( ( 479 ) ) گفت لا يعلم هواك من خلق
ان فى نجواك صدقاً ام ملق
( ( 480 ) ) كيف يغفل عن ظعين قد غداً
من يعاين اين مثواه غدا
( ( 481 ) ) اينما قد هبطا او صعدا
قد تولاه و احصى عددا
خفيه مىكردند اسرار از خدا
آن سگان جاهل از جهل و عمى
گوش كن اكنون حديث خواجه را
كاو سوى ده چون شد و ديد او جزا
( ( 482 ) ) گوش را اكنون ز غفلت پاك كن
استماع هجر آن غمناك كن
تا چه ها ديد از بلا و از عنا
در ره ده چون شد از شهر او جدا
( ( 483 ) ) آن زكاتى دان كه غمگين را دهى
گوش را چون پيش دستانش نهى
( ( 484 ) ) بشنوى غمهاى رنجوران دل
فاقهء جان شريف از آب و گل
( ( 485 ) ) خانهء پر دود دارد پر فنى
مر و را بگشا ز اصغا روزنى
( ( 486 ) ) گوش تو او را چو راه دم شود
دود تلخ از خانهء او كم شود
( ( 487 ) ) غم گسارى كن تو با ما اى روى
كه به سوى رب اعلا مىروى
( ( 490 ) ) اين تردد عقبهء راه حق است
اى خنك آن را كه پايش مطلق است
( ( 491 ) ) اين تردد مىرود بر راه راست
ره نمىدانى به جز گامى كجاست