دعوت باز ، بطان را از آب به صحرا
( ( 432 ) ) باز گويد بطَّ را كز آب خيز
تا ببينى دشت را قند ريز
( ( 433 ) ) بط عاقل گويدش كاى باز دور
آب ما را حصن امن است و سرور
( ( 434 ) ) ديو چون باز آمد اى بطان شتاب
ازين به بيرون كم رويد از حصن آب
( ( 435 ) ) باز را گويند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار اى پاى مرد
( ( 436 ) ) ما برى از دعوتت ، دعوت تو را
ما ننوشيم اين دم تو كافرا
( ( 437 ) ) حصن ما را ، قند و قندستان تو را
من نخواهم هديه ات بستان تو را
( ( 438 ) ) چون كه جان باشد نيايد لوت كم
چون كه لشكر هست كم نايد علم
تفسير ابيات
[ مثل آنان كه موقعيت ضرورى و شايستهء خود را به جهت فريبكارىهاى ديگران از دست نمىدهند همان مثل باز و مرغابىها است ] باز به مرغابى مىگويد : از آب بيرون بيا ، تا دشتها را قند ريز ببينى . مرغابى عاقل در پاسخ باز مىگويد : اى باز دور شو اين آب كه در آن زندگى مىكنيم براى ما پناهگاه و امن و جاى شادمانى است .
اى مرغابيان درياى هستى وقتى كه مىبينيد . موجودات پليد و ديو صفت به سراغتان آمدهاند ، از پناهگاه آب بيرون نرويد . مرغابيان به آن باز مىگويند : خواهشمنديم برو و از همان راه كه آمدهاى بر گرد ، اگر تو جوانمردى دست از سر ما بردار ، ما از اين دعوت فريبكارانه ى تو بيزاريم ، دعوتت مال خودت ، ما اين دمهاى كافرانهء تو را نخواهيم شنيد . اين پناهگاهى كه در آن به سر مىبريم از آن ما و آن قند و قندستان صحراها از آن تو . اين هديه و خير انديشى كه براى ما آوردهاى از آن تو باشد . ما كه جان داريم غذا كم نيست ، اگر لشكرى داريم ، دست يافتن به پرچم سهل و آسان است . بر گرد .