تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
از شهر بيرون برويم ، انشاء الله سال آينده به ده شما خواهيم آمد . روستايى مىگويد : نه تنها من به آمدن شما به ده علاقه مندم ، بلكه‌اى انسان نيكو كار همهء خاندان من چشم به راه تو و فرزندان تو هستند . روستايى هر سال از روى طمع و بنا به عادت ديرينهء خويش مىآمد و بساط اقامت در خانهء شهرى مىانداخت . در دفعهء آخر بىچاره شهرى سه ماه هر بامداد و شبانگاه سفره در مقابل روستايى گسترد . بار ديگر روستايى با قيافهء شرمنده مىگويد : آقاى عزيزم تا كى مرا فريب خواهى داد ؟ تا كى به وعده هاى دفع الوقتى مرا قانع خواهى ساخت ؟ شهرى مىگويد : جسم و جانم در جستجوى وصال تست ، اما بايد بدانى كه هر تحويل و تحول و هر رويدادى محكوم به مشيت الهى است . مگر نمىدانى :
آدمى چون تا كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن باد ران
روستايى به اين پاسخ هم قانع نگشته شروع به سوگند نموده مىگويد : دست فرزندانت را بگير و بيا در ده ما نعمتها را ببين كه همهء آنها را در اختيار شما خواهيم گذاشت . سه بار دست شهرى را گرفت و محكم فشرد و قسم ياد كرد كه بكوش و جد و جهد كن و دعوت خالصانهء ما را اجابت فرماى . اصرار روستايى و مقاومت شهرى تا ده سال ادامه داشت . تا آن گاه كه صداى بچه ها و فرزندان شهرى بلند شد كه پدر جان ، چرا به اصرار دوست روستايى پاسخ مثبت نمىدهى ؟ مگر سفر يكى از بهترين فرصتها براى آرامش خاطر و نشاط ناشى از تغيير محيط نيست ؟ ما مىبينيم كه حتى ماه و ابر و سايه و همه چيز در حركت و مسافرت از نقطه‌اى به نقطه ديگر هستند . ما شاهد حال شما بوديم كه چه حقها بر گردن اين روستايى پيدا كرده و چه رنجها كه در كارهاى او تحمل كرده‌اى . او اكنون مىخواهد كه با مهمان كردن ما بعضى از حقوقى