( ( 257 ) ) دست او گرفت سه كرّت به عهد
كاللَّه الله زو بيا بنماى جهد
( ( 258 ) ) بعد دو سال و به هر سالى چنين
لابه ها و وعده هاى شكَّرين
( ( 259 ) ) كودكان خواجه گفتند اى پدر
ماه و ابر و سايه هم دارد سفر
( ( 260 ) ) حقها بر وى تو ثابت كرده اى
رنجها در كار او بس برده اى
( ( 261 ) ) او همىخواند كه بعضى حق آن
واگذارد چون شوى تو ميهمان
( ( 262 ) ) بس وصيت كرد ما را او نهان
كه كشيدش سوى ده لابه كنان
( ( 263 ) ) گفت حق است اين ولى اى سيبويه
اتق من شر من احسنت إليه
( ( 264 ) ) دوستى تخم دم آخر بود
ترسم از وحشت كه آن فاسد شود
( ( 265 ) ) صحبتى باشد چو شمشير قطوع
همچو دى در بوستان و در زروع
( ( 266 ) ) صحبتى باشد چو فصل نو بهار
زو عمارتها و دخل بىشمار
( ( 267 ) ) حزم آن باشد كه ظن بد برى
تا گريزى و شوى از بد برى
( ( 268 ) ) حزم سوء الظن گفتت آن رسول
هر قدم را دام مىدان اى فضول
( ( 269 ) ) روى صحرا هست هموار و فراخ
هر قدم داميست كم رو اوستاخ
( ( 270 ) ) آن بز كوهى دَوَد كه دام كو ؟
چو بتازد دامش افتد در گلو
( ( 271 ) ) آن كه مىگفتى كه كو اينك ببين
دشت مىديدى نمىديدى كمين
( ( 272 ) ) بىكمين و دام و صياد اى عيار
دنبه كى باشد ميان كشتزار
( ( 273 ) ) آن كه گستاخ آمدند اندر زمين
استخوان و كلَّه هاشان را ببين
( ( 274 ) ) چون به گورستان روى اى مرتضى
استخوانشان را بپرس از ما مضى
( ( 275 ) ) تا به ظاهر بينى آن مستان كور
چون فرو رفتند در چاه غرور
( ( 276 ) ) چشم اگر دارى تو كورانه ميا
ور ندارى چشم دست آور عصا
( ( 277 ) ) آن عصاى حزم و استدلال را
چون ندارى ديده مىكن پيشوا
( ( 278 ) ) ور عصاى حزم و استدلال نيست
بىعصا كش بر سر هر ره مايست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 232
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٣٢