فريفتن روستايى شهرى را و به دعوت خواندن او را به لابه و الحاح بسيار
( ( 236 ) ) اى برادر بود اندر ما مضى
شهريى با روستايى آشنا
( ( 237 ) ) روستايى چون سوى شهر آمدى
خرگه اندر كوى آن شهرى زدى
( ( 238 ) ) دو مه و سه ماه مهمانش بدى
بر دكان او و بر خوانش بدى
( ( 239 ) ) هر حوايج را كه بودش آن زمان
راست كردى مرد شهرى رايگان
( ( 240 ) ) رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو
هيچ مىنايى سوى ده فرجه جو
( ( 241 ) ) الله ا لله جمله فرزندان بيار
كاين زمان گلشن است و نو بهار
( ( 242 ) ) يا به تابستان بيا وقت ثمر
تا ببندم خدمتت را من كمر
( ( 243 ) ) خيل و فرزندان و قومت را بيار
در ده ما باش خوش ماهى سه چار
( ( 244 ) ) در بهاران خطهء ده خوش بود
كشتزار و لالهء دل كش بود
( ( 245 ) ) وعده داده شهرى او را دفع حال
تا در آمد بعد وعده هشت سال
( ( 246 ) ) او به هر سالى همىگفتى كه كى
عزم خواهى كرد آمد ماه دى
( ( 247 ) ) او بهانه ساختى كامسالمان
از فلان خطَّه بيامد ميهمان
( ( 248 ) ) سال ديگر گر توانم وارهيد
از مهمّات آن طرف خواهم دويد
( ( 249 ) ) گفت هستند آن عيالم منتظر
بهر فرزندان تو اى اهل بر
( ( 250 ) ) باز هر سال از طمع او آمدى
خيمه اندر خانهء شهرى زدى
( ( 251 ) ) خواجه هر سالى ز زرّ و مال خويش
خرج او كردى گشادى بال خويش
( ( 252 ) ) آخرين كرّت سه ماه آن پهلوان
خوان نهادش بامدادان و شبان
( ( 253 ) ) از خجالت باز گفت او خواجه را
چند وعده چند بفريبى مرا
( ( 254 ) ) گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست
ليك هر تحويل اندر حكم هوست
( ( 255 ) ) آدمى چون كشتى است و بادبان
تا كى آرد باد را آن باد ران
( ( 256 ) ) باز سوگندان بدادش كاى كريم
گير فرزندان بيا بنگر نعيم