تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١

فريفتن روستايى شهرى را و به دعوت خواندن او را به لابه و الحاح بسيار

( ( 236 ) ) اى برادر بود اندر ما مضى شهريى با روستايى آشنا ( ( 237 ) ) روستايى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى ( ( 238 ) ) دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى ( ( 239 ) ) هر حوايج را كه بودش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان ( ( 240 ) ) رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مىنايى سوى ده فرجه جو ( ( 241 ) ) الله ا لله جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نو بهار ( ( 242 ) ) يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر ( ( 243 ) ) خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش خوش ماهى سه چار ( ( 244 ) ) در بهاران خطهء ده خوش بود كشتزار و لالهء دل كش بود ( ( 245 ) ) وعده داده شهرى او را دفع حال تا در آمد بعد وعده هشت سال ( ( 246 ) ) او به هر سالى همىگفتى كه كى عزم خواهى كرد آمد ماه دى ( ( 247 ) ) او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطَّه بيامد ميهمان ( ( 248 ) ) سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمّات آن طرف خواهم دويد ( ( 249 ) ) گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل بر ( ( 250 ) ) باز هر سال از طمع او آمدى خيمه اندر خانهء شهرى زدى ( ( 251 ) ) خواجه هر سالى ز زرّ و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش ( ( 252 ) ) آخرين كرّت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان ( ( 253 ) ) از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا ( ( 254 ) ) گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست ليك هر تحويل اندر حكم هوست ( ( 255 ) ) آدمى چون كشتى است و بادبان تا كى آرد باد را آن باد ران ( ( 256 ) ) باز سوگندان بدادش كاى كريم گير فرزندان بيا بنگر نعيم