و زنبورها و سگ و گله است بنشينيد ، من هم يكى از اعضاى اين مجمع مىشوم ، زيرا من هم احوال اين حيوانات را مىدانم و آنها را دوست دارم . وقتى كه خدا خود را بزرگتر از آن نداند كه اين جانوران را خلق كند من هم نبايد خود را بزرگتر از اين بدانم كه با آنها معاشرت كنم . » ( 1 ) [ در گفتگويى با كلود ] : « - پس چگونه به تنهايى چنين تكامل نفس يافتهايد ؟ - چگونه كسى تنها است ، در صورتى كه هميشه خداوند در برابر او حاضر است ؟ من هرگز خود را در تنهايى نديدهام . » ( 2 ) [ باز در سؤال و جواب با كلود ] : « - نه ، ولى براى اين كه افكار و غوغاى دنيا و اهل آن ، حواس انسان را پريشان نكند و پيوسته بتواند با خداوند راز و نياز كند ، زياده از حد تمركز ذهن و قدرت روح لازم است . ديگر اين راز و نياز حس مخصوصى را ايجاب مىكند ، البته اين حس مخصوص را همهء آدميان دارند ، منتهى همگان آن را به يك اندازه تقويت و تكميل نمىكنند و اين حس از ساير حواس ما به مراتب روحانىتر و الهىتر است ، بهتر بگويم اين حس ابديت و الوهيت است . تصور مىكنم شما اين حس الوهيت را كه بر گزيدهء موهبتها است به حد اعلى داريد ، صاحب اين حس چه دانا باشد چه نادان بهترين ذكاوتها را دارا است ، صاحب اين حس چه فقير باشد و چه غنى بالاترين ثروتها را دارا است ، صاحب اين حس چه خوشبخت باشد و چه بد بخت بالاترين سعادتها را دارا است . اولين روزى كه شما را ديدم و با شما صحبت كردم اين چنين حسى را در شما حدس زدم و اكنون با آن كه من در نظر مردم عالمتر و عالى مقامتر از شما هستم ، شما را توقير و تمجيد مىكنم و بشما رشك مىبرم و چون ميل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 60
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٠
هامش
( 1 ) سنگتراش سن پوان ، ص 46 . .
( 2 ) سنگتراش سن پوان ، ص 51 . .