بدهد و چشم انديشه و تفكر خود را با خاك معصيت كور كند ، ديگر در جستجوى توبه بر نمىآيد و معصيت براى او شيرين مىشود ، تا آن گاه كه از دين به كلى بر كنار مىگردد ، در نتيجه آن پشيمانى و اى خدا گفتنهايى كه در مراحل اوليهء ارتكاب به گناه داشت ، از او سلب مىشود و بر آيينهء دلش زنگ متراكم مىنشيند .
آهن صيقلى و گوهر درونش به سبب زنگ معصيت روبه پوسيدن مىگذارد . [ باز يك مثال ديگر به تو بگويم : ] اگر چند كلمهء سياه به روى كاغذ سفيد بنويسى آن نوشته شده را مىتوانى بخوانى ، ولى اگر روى همان كلمات دوباره كلمات سياه ديگرى را بنويسى ، قابل خواندن نخواهد بود ، زيرا وقتى كه سياهى روى سياهى متراكم شد هر دو با هم مخلوط گشته يك سياهى كاملًا تيره و درهم و برهم مىگردد ، ديگر كلمهاى وجود ندارد تا معنايى داشته باشد . اگر روى آن سياهى بار سوم بنويسى اين دفعه آن چنان تاريك مىگردد كه گويى جان كافر است .
در اين مرحلهء مرگبار چارهاى جز پناهندگى به چاره گر وجود ندارد ، آرى نااميدى مانند مس است و توجه صاحب نظران الهى كيمياى آن مس .
برويد نااميدىهاى خود را به مرد الهى عرضه كنيد تا از دردهاى بىدرمان نجات پيدا كنيد .
وقتى كه حضرت شعيب عليه السلام اين نكته ها را به آن شخص گناهكار گفت ، از دم جان شعيب گلى در دل آن شخص شكوفان گشت و وحى آسمانى را شنيد ، به حضرت شعيب چنين گفت : اگر خدا مرا مؤاخذه و گرفتار نموده است ، پس كو نشان و علامتش ؟ شعيب رو به خدا كرده عرض مىكند :
خداوندا اين مرد گفتهء مرا دفع مىكند و براى گرفتارى خود نشانى مىخواهد . خداوند فرمود : من پرده پوشم ، اسرار او را فاش نمىكنم ، مگر تنها رمزى از بلايى كه او را گرفتار كرده است به تو مىگويم : يك نشان بلايى كه جانش را گرفته است اين است كه : در هيچ يك از اطاعات و روزه و دعا و نماز و زكات و . . . كوچكترين لذت روحى نمىچشد ، او عبادتها و كارهاى عالى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 516
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٦