در مىآورد و تصميم براى رهايى مىگيرد ، آن خر بىعقل نمىكوشد كه براى پاى خود جاى ثبات و استقرار در گل باز كند ، زيرا كه مىداند گل تيره جاى زندگى او نيست .
تو كه مىبينى ميل و تصميم و حركت به رهايى از گل هوسرانى حيوانى ندارى بدان كه از خر هم كمترى .
بدتر از اين گرفتارى تاويلاتى است كه براى خود مىبافى و خود را مىفريبى و مىگويى : من مضطر و عاجزم ، خدا عاجز و مضطر را مسئول نمىدارد .
بىنواى تيره بخت چه مسئوليت و گرفتارى بالاتر از اين كه خود را فريفته و با تمام پر رويى از خود طفره مىزنى ؟ مثل تو داستان آن كفتار كور است كه وقتى براى شكار به آشيانهء او مىرسند . شكارچىها براى اغوا و فريب كفتار به يك ديگر مىگويند : نه هرگز كفتار در آشيانه اش نيست ، برويم از بيرون او را پيدا كنيم . كفتار كور هم فريب اين جمله را مىخورد و گمان مىكند آنها نوميد شده و رفتهاند ، بيرون آمدنش از آشيانه همان است و گرفتار شدنش همان .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 510
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٠