( ( 3384 ) ) كان سياهى بر سياهى اوفتاد
هر دو خط كور و معنييى نداد
( ( 3385 ) ) ور سوم باره نويسى بر سرش
بس سيه كردى چو جان كافرش
( ( 3386 ) ) پس چه چاره جز پناه چاره گر
نااميدى مسّ و اِكسيرش نظر
( ( 3387 ) ) نااميدىها به پيش او نهيد
تا ز درد بىدوا بيرون جهيد
( ( 3388 ) ) چون شعيب اين نكته ها با او بگفت
ز ان دم جان در دل او گل شكفت
( ( 3389 ) ) جان او بشنيد وحى آسمان
گفت اگر بگرفت ما را كو نشان
( ( 3390 ) ) گفت يا رب دفع من مىگويد او
آن گرفتن را نشان مىجويد او
( ( 3391 ) ) گفت ستارم نگويم رازهاش
جز يكى رمز از براى ابتلاش
( ( 3392 ) ) يك نشانى آن كه مىگيرم و را
آن كه طاعت دارد از صوم و دعا
( ( 3393 ) ) از نماز و از زكات و غير آن
ليك يك ذره ندارد ذوق جان
( ( 3394 ) ) مىكند طاعات و افعال سنى
ليك يك ذره ندارد چاشنى
( ( 3395 ) ) طاعتش نغز است و معنى نغز نى
جوزها بسيار و در وى مغز نى
( ( 3396 ) ) ذوق بايد تا دهد طاعت بر
مغز بايد تا دهد دانه شجر
( ( 3397 ) ) دانهء بىمغز كى گردد نهال
صورت بىجان نباشد جز خيال
چون شعيب اين نكته ها بر وى بخواند
از تفكر همچو خر در گل بماند
( ( 3371 ) ) بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا كور شد ز اسرارها
نگذاريم تاريكى معصيتها آن قدر دل ما را سياه كند كه ديگر نتوانيم گناه را از اطاعت تشخيص بدهيم
كيفيت عجيبى است كه گاهى درون بعضى از انسانها به سبب معصيت به قدرى تيره و تار مىگردد كه ديگر نه براى او بدى مىماند و نه خوبى . آرى هنگامى كه دو پديدهء خوب و بد از قاموس درون انسانى محو و نابود گشت ، ديگر آن نورى كه وسيلهء تشخيص حق و باطل است به خاموشى مىگرايد . ظلمات متراكمى كه در درون