( ( 3284 ) ) چشم ننهادست حق در كور موش
ز انكه حاجت نيست چشمش بهر نوش
( ( 3285 ) ) مىتواند زيست بىچشم و بصر
فارغ است از چشم او در خاك تر
( ( 3286 ) ) جز به دزدى او برون نايد ز خاك
تا كند خالق از آن دزديش پاك
( ( 3287 ) ) بعد از آن پر يابد و مرغى شود
چون ملايك جانب گردون رود
( ( 3288 ) ) هر زمان در گلشن شكر خدا
او بر آرد همچو بلبل صد نوا
( ( 3289 ) ) كاى رهاننده مرا از وصف زشت
اى كننده دوزخى را تو بهشت
( ( 3290 ) ) در يكى پيهى نهى تو روشنى
استخوانى را دهى سمع اى غنى
( ( 3291 ) ) چه تعلق آن معانى را به جسم
چه تعلَّق فهم اشيا را به اسم
( ( 3292 ) ) لفظ چون وكر است و معنى طاير است
جسم جوى و روح آب ساير است
در روانى روى آب جوى فكر
نيست بىخاشاك خوب و زشت و نكر
( ( 3293 ) ) او روان است و تو گويى واقف است
او دوان است و تو گويى عاكف است
( ( 3294 ) ) گر نبودى سير آب از خاكها
چيست بر وى نو به نو خاشاكها
( ( 3295 ) ) هست خاشاك تو صورتهاى فكر
نو به نو در مىرسد اشكال بكر
( ( 3296 ) ) روى آب جوى فكر اندر روش
نيست بىخاشاك محبوب و وحش
( ( 3297 ) ) قشرها بر روى اين آب روان
از ثمار باغ غيبى شد دوان
( ( 3298 ) ) قشرها را مغز اندر باغ جو
ز انكه آب از باغ مىآيد بجو
( ( 3299 ) ) گر نبينى رفتن آب حيات
بنگر اندر سير اين جوى و نبات
( ( 3300 ) ) آب چون انبه تر آيد در گذر
زو كند قشر صور زوتر گذر
( ( 3301 ) ) چون به غايت تيز شد اين جو روان
غم نپايد در ضمير عارفان
( ( 3302 ) ) چون به غايت ممتلى بود و شتاب
پس نگنجد اندر او الا كه آب
آيه
« وَاَلَّذِي أَخْرَجَ اَلْمَرْعى » 87 : 4 ( 1 ) ( خداوندى كه چراگاه بيرون آورد )
هامش
( 1 ) سوره اعلى ، آيهء 4 . .