آغاز منوّر شدن حواس عارف به نور غيب
( ( 3240 ) ) چون كه يك حس در روش بگشاد بند
ما بقى حسها همه مبدل شوند
( ( 3242 ) ) چون ز جو جست از گله يك گوسفند
پس پياپى جمله ز آن سو بر جهند
( ( 3243 ) ) گوسفندان حواست را بران
در چرا از اخرج المرعى چران
( ( 3244 ) ) تا در آن جا سنبل و ريحان چرند
تا به گلزار حقايق ره برند
( ( 3245 ) ) هر حِسَت پيغمبر حسها شود
جملهء حسها در آن جنت كشد
( ( 3246 ) ) حسها با حس تو گويند راز
بىزبان و بىحقيقت بىمجاز
( ( 3247 ) ) كاين حقيقت قابل تأويلهاست
وين تو هم مايهء تخييلهاست
( ( 3248 ) ) آن حقيقت كان بود عين و عيان
هيچ تأويلى نگنجد در ميان
( ( 3249 ) ) چون كه هر حس بندهء حس تو شد
مر فلكها را نباشد از تو بد
( ( 3250 ) ) چون كه دعوى مىرود در ملك پوست
مغز آن كه بود ، قشر آنِ اوست
( ( 3251 ) ) چون تنازع افتد اندر تنگ كاه
دانه آن كيست ، آن را كن نگاه
( ( 3252 ) ) پس فلك قشر است و نور روح مغز
اين پديد است آن خفى زين دو ملغز
( ( 3253 ) ) جسم ظاهر روح مخفى آمدست
جسم همچون آستين جان همچو دست
( ( 3254 ) ) باز عقل از روح مخفى تر بود
حس به سوى روح زوتر ره بَرَد
( ( 3255 ) ) جنبشى بينى به دامن زنده است
اين ندانى كاو ز عقل آكنده است
( ( 3256 ) ) تا كه جنبشهاى موزون سر كند
جنبش مس را به دانش زر كند
( ( 3257 ) ) ز آن مناسب آمدن افعال دست
فهم آيد مر تو را كه عقل هست
( ( 3258 ) ) روح وحى از عقل پنهانتر بود
ز انكه او غيب است و از آن سر بود
( ( 3259 ) ) عقل احمد از كسى پنهان نشد
روح وحيش مدرك هر جان نشد
( ( 3260 ) ) روح وحيى را مناسبهاست نيز
درنيابد عقل كآن آمد عزيز
( ( 3261 ) ) گه جنون بيند گهى حيران شود
ز انكه موقوف است تا او آن شود