تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
شيخ كسى بود كه ملك و سلطنت شگرفى را رها كرده ، فقر را كه سخنى بس باريك در آن نهفته است بر گزيده بود . او آقايى دنيا را كنار گذاشته اينك مانند گدايان سوزن به دلقش فرو مىكند . از اين خيالات كه در درون امير جريان داشت ، شيخ آگاه گشت ، آرى مرد الهى مانند شيرى است كه در بيشهء دلهاى آدميان مىگردد . اين مردان الهى مانند خوف و رجا در دلهاى آدميان نفوذ كرده ، هيچ رازى به آنان پوشيده نمىماند . اى مردمى كه از مزرعهء وجود خويشتن محصولى به دست نياورده‌ايد ، در حضور صاحب دلان متوجه خود باشيد و نگذاريد درون شما آزادانه هر خيال و پندارى را كه دارد به جريان بيندازد . در نزد مردم ظاهر بين و عشاق ادب ظاهرى ، ادب و احترام تنها به پديده هاى سطحى و جسمانيات منحصر است ، چرا ؟ براى آن كه خدا اسرار نهانى را از آن ديوانگان واله بر ظاهر و صورت مخفى داشته است . بر عكس اهل دل همواره ادب را به باطن منظور مىكنند ، زيرا دلهاى آنان به درونها و نهادها آگاه است . تو به عكس هشياران انسانى براى جاه و مقام در نزد نابينايان روحى براى حفظ ادب در آستانه مىنشينى ، ولى در مقابل بينايان اسرار ترك ادب مىنمايى ، به همين جهت است كه مانند هيزمى هستى كه آتش شهوت را شعله ور مىسازد . آرى تو كه ناهشيارى و روشنايى هدايت ندارى ، برو براى خاطر نابينايان روى خود را جلا و صيقلى ده ، اما وقتى كه به حضور بينايان مىرسى روى خود را با كثافات آلوده كن و با اين وضع گند و تباه ناز و غمزه را هم راه بينداز خلاصه ، شيخ سوزنى را كه در دست داشت به دريا انداخت ، سپس بانگ زد من سوزنم را مىخواهم . صدها هزار ماهى كه مأموران الهى بودند هر يك سوزنى از طلا به دهان سر از آب بالا كشيدند و گفتند : بگير اى شيخ اين سوزن تو . شيخ