تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
گفت : پروردگارا اينها سوزن من نيستند ، من سوزن خودم را مىخواهم ، از فضل الهىات سوزن خودم را باز گردان . در اين موقع يك ماهى ديگر سر بر آورد و سوزن شيخ در دهانش . سپس شيخ رو به امير كرده گفت : از تو مىپرسم : اين سلطنت عظماى الهى بهتر است كه سلطنت دل مىباشد ، يا ملك ناچيز دنيا ؟ ملك و آقايى دنيا نشان ظاهر و ظاهر پرستى است و مساوى هيچ است ، برو در جستجوى باطن و حقيقت باش و در ظواهر فريباى زندگانى خود را ميخكوب مساز . [ تازه اين حادثهء الهى را كه ديدى تنها يك نمونهء ناچيز است كه به تو نشان دادم ] مانند اين كه اگر بخواهند نمونه‌اى از باغى را در شهر ببينند ، بيش از چند شاخه و ساقه نمىتوانند ببينند ، زيرا باغ بزرگتر از آن است كه در كوچه هاى تنگ و باريك شهر بگنجد ، مخصوصاً آن باغ ما وراى طبيعت كه فلك به اين عظمت جز يك برگ ناچيز از آن باغ نمىباشد ، بلكه بالاتر از اين ، [ جهان به اين عظمت اصلا سنخيتى با ما وراى طبيعت ندارد ] زيرا ، ما وراى طبيعت مغز اصلى و پهنهء بىكران طبيعت پوست آن است . حال كه نمىتوانى گامى به سوى گلستان ما وراى طبيعت بردارى ، اقلًا آماده استشمام بوهايى زياد باشد كه زكام را از مشامت بر طرف كنى ، باشد كه آن بو جان ترا به سوى باغ پشت پردهء طبيعت جذب كند و ديده گانت را فروغى بخشد . باشد كه آن بو كم كم تو را به سوى بستان الهى بكشاند و راه رستگارى را به تو بنماياند - تا بلكه بدين وسيله ديده گان نابينايت را بينايى بخشد و سينهء تيره و تارت را به طور سيناى الهى مبدل بسازد . مگر نشنيده‌اى كه يوسف فرزند يعقوب عليه السلام به برادرانش چنين گفت : برخيزيد و اين پيراهن را ببريد و به روى پدرم يعقوب بيندازيد . آن پير چشم از دست داده بينايى خود را باز خواهد يافت .