تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
صباح زندگانى را براى خود حركت كنيم و تكاپويى داشته باشيم و براى خوشايند صورت پرستان وسيلهء تخليهء شهوت نباشيم .

تفسير ابيات

تابوت پدرى را بر دوش مىكشيدند ، كودكى همراه آن تابوت مىگفت : آخر اى پدر عزيزم تو را كجا مىبرند ؟ تو را به زير خاك مىبرند ، تو را به خانه‌اى مىبرند كه تنگ و تاريك و دردناك است ، فرش و حصيرى ندارد ، آن گاه كه شب فرا مىرسد چراغى در آن وجود ندارد ، اگر روز در آن خانهء تنگ و تاريك گرسنه شوى نانى پيدا نخواهد شد . اصلا پدر عزيز در آن منزلگه تاريك بوى طعامى به مشام نمىرسد . آن جا خانه‌اى است كه نه درى دارد و نه سقفى و بامى ، شيشه و چراغى ندارد كه روشنش بسازد ، آبى هم ندارد كه از مهمانهايت پذيرايى نمايى ، همسايه‌اى ندارد كه در تنهايى هم دم و هم صحبت تو باشد ، آن بدن نازنينت كه بوسه گاه مردم بود چگونه در آن خانهء بىروزن و تاريك جاى گير خواهد گشت . ( 1 ) آن خانه جايگاه بس تنگ و تاريك است كه نه رنگى در چهره مىگذارد و نه به چهرهء واقعى خود انسان رحمى مىكند . بدين ترتيب آن كودك اوصاف گور تاريك پدر را مىشمرد و اشك حسرت از ديده گانش سرازير مىكرد ، پسر بچهء فقيرى با پدرش در آن جا ايستاده بود ، به پدرش گفت : اى پدر عزيز معلوم مىشود : اين تابوت را به خانهء ما مىبرند . پدرش مىگويد : بچه ، اين قدر احمق مباش ، بچه مىگويد : پدر جان اين نشانىها را كه مىشمارد ، درست گوش كن ، عين

هامش
( 1 ) ابو العلاء معرى مىگويد : كم صائن عن قبلة خده * سلطت الارض على خده وحامل ثقل الثرى جيده * وكان يشكو الثقل من عقده ( چه بسا زيبا رويان نازنين كه گونهء خود را از لطيفترين بوسه ها كنار مىگرفتند ، اكنون زمين به آن گونه هاى با طراوت مسلط گشته است ، انبوه خاكهاى تيرهء آن خاكدان گردن نازنين و سيمينش را در زير خود جاى داده است ، در صورتى كه از سنگينى گلو بندى گله ها مىكرد . ) .