تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
تمدن ، زندگانى تكامل يافتهء مادى و معنوى انسانها تمدن ناميده مىشود ، آيا فردى پيدا مىشود كه با اين حقيقت به پيكار برخيزد ؟ پس چه شده است و از روى چه علت است كه همين حقايق چه در عالم انديشه ها و كتابها و چه در قلمرو عمل خارجى شديدترين موجبات اختلاف بوده و زيان بارترين تلفات و حق كشىها را به وجود آورده است ؟ اين همه سؤالات بيش از يك پاسخ ندارد و آن اين است كه : قيافهء سود جو و هوا پرستى انسانها است كه آن همه حقايق عاليه را به لجن كشيده است - تا آن جا كه يكى مىگويد : علم روشنايى مزاحم است ، علم غرور بر مىانگيزد ، علم انسانها را بد بخت كرده است . ديگرى مىگويد : اين هم يك مسخرهء زشت : آزادى آزادى چه معنا دارد ؟ قوانين جبر طبيعى و روانى و اجتماعى از همه جانب دست و پاى ما را در زنجير بسته است يك عده پيدا شده‌اند و تحت قوانين جبرى خود پرستى داد آزادى مىدهند سومى مىگويد : كدام موقعيت مشخص ؟ ثبوت يعنى چه ؟ با اين همه نسبيتها و رگبار عوارض كه موقيعتهاى ما را احاطه كرده است حق و باطل معنايى ندارد گرگ باش و الا گرگها تو را خواهند خورد . چهارمى مىگويد : اين احمق را تماشا كن : عدالت عادل باشيد اين ساده لوحان آن داستان شير و خرگوش را نشنيده‌اند كه ارسطو نقل مىكند كه : خرگوشى در مقابل شير نشسته و در فلسفهء عدالت و شايستگى و لزوم آن به شير درنده كنفرانس مىداد سخنورى را در بارهء عدالت به حد نصاب رسانيد ، پس از چند ساعت كه شير درنده در فكر راندن مگسها و زدن دم به زمين و نگريستن به گوشه هاى جنگل براى جستجوى شكار ساكت نشسته بود ، به خرگوش گفت : حقيقتاً آفرين ، احسنت ، چه سخنورى عالى ، اصلا جانداران مثل تو فيلسوفى نديده‌اند ، اما اى خرگوش ، من هم يك سؤال مختصر دارم : پس كو چنگالهايت ؟