گريختن دزد از دست صاحب خانه به آواز شخص ديگر
( ( 2793 ) ) اين بدان ماند كه شخصى دزد ديد
در وثاق اندر پى او مىدويد
( ( 2794 ) ) تا دو سه ميدان دويد اندر پِيَش
تا در افكند از تعب اندر خويش
( ( 2795 ) ) اندر آن حمله كه نزديك آمدش
تا به دو اندر جهد دريابدش
( ( 2796 ) ) دزد ديگر بانگ كردش كه بيا
تا ببينى اين علامات بلا
( ( 2797 ) ) زود باش و باز گرد اى مرد كار
تا ببينى حال از اين جا زار زار
چون شنيد اين مرد گشت انديشناك
گفت با خود گشته گير اين جامه چاك
( ( 2798 ) ) گفت باشد كان طرف دزدى بود
گر نگردم زود او بر من دود
( ( 2799 ) ) بر زن و فرزند من دستى زند
بستن اين دزد سودم كى كند ؟
( ( 2800 ) ) اين مسلمان از كرم مىخواندم
گر نگردم زود پيش آيد ندم
( ( 2801 ) ) بر اميد شفقت آن نيك خواه
دزد را بگذاشت تا آمد به راه
( ( 2802 ) ) گفت اى يار نكو احوال چيست
اين فغان و بانگ تو از دست كيست
( ( 2803 ) ) گفت اينك بين نشان پاى دزد
كاين طرف رفته است دزد زن به مزد
( ( 2804 ) ) نك نشان پاى دزد قلتبان
در پى او رو بدين نقش و نشان
( ( 2805 ) ) گفت اى ابله چه مىگويى مرا
من گرفته بودم آخر مر و را
( ( 2806 ) ) دزد را از بانگ تو بگذاشتم
من تو خر را آدمى پنداشتم
( ( 2807 ) ) اين چه ژاژ است و چه هرزهاى فلان
من حقيقت يافتم چبود نشان
( ( 2808 ) ) گفت من از حق نشانت مىدهم
اين نشان است از حقيقت آگهم
( ( 2809 ) ) گفت طرّارى تو با خود ابلهى
بلكه تو دزدى و زين حال آگهى
( ( 2810 ) ) خصم خود را مىكشيدم موكشان
تو رهانيدى و را كاينك نشان
( ( 2811 ) ) تو جهت گو من برونم از جهات
در وصال آيات گو يا بيّنات
( ( 2812 ) ) صنع بيند مرد محجوب از صفات
در صفات آن است كو گم كرد ذات
( ( 2813 ) ) واصلان چون غرق ذاتند اى پسر
كى كنند اندر صفات او نظر