12 - « آخرين تلاش را در جهت اميد به زندگى به كار برده بودند . به ناچار به سمت ديگر روى آور شدند . فقط در اين گوشهء مبهم احتمال موفقيت مىرفت ، به اين موضوع پى بردند - چشمشان خيره شد و ترسشان فرو ريخت . چيزى را كه در حال احتضار مىشود فهميد ، چون چيزى است كه در نور برق بفهمند . همه چيز ، سپس هيچ مىبينند و سپس از ديدار عاجز مىشوند . پس از مرگ چشمها باز خواهد شد و به جاى نور برق تجلى خورشيد را خواهند يافت . » ( 1 ) 13 - « صداى ناپديد شدن خود را در تاريكىها مىشنيدند . » ( 2 ) [ در بارهء آن زن كه در بيابان در كنار جاده در حالى كه كودك شير خوارش در بغلش از گرسنگى جان سپرده بود مىگويد ] : 14 - « دهان باز و بىحركت او گوش به پرسشهايى در دنياى ظلمات پاسخ مىدهد . دهشت عميق دشتهاى يخ زده بر صورت او نقش بسته و در پيشانى وى موهاى خرمايى رنگى سايه انداخته بود . منخرين به هم فشرده ، پلكها افتاده و مژه ها به هم چسبيده بود ، از گوشهء چشم خط عميقى به گوشهء لب او كشيده شده بود . اين خط مسير اشك او بود و بر نوك يكى از پستانهايش مرواريد سفيد رنگى جاى داشت ، اين مرواريد قطرهاى از شير يخ زده بود . » ( 3 ) 15 - « اين طفل قطرهاى بود كه از ظرف فقر و تنگدستى بيرون تراويده بود . » ( 4 ) 16 - « شنيدن صداى زنگ ساعت نيز بيش از پيش مايهء درماندگى بود . در بعضى از حالات چيزى مثل زنگ ساعت لرزه بر اندام انسان نمىاندازد . اين صدا اعلام بىاعتنايى است ، اين صدا از ابديت برخاسته و مىگويد : مهم نيست . » ( 5 )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 149
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٩
هامش
( 1 ) مردى كه مىخندد ، ويكتور هوگو ، ص 99 . .
( 2 ) مردى كه مىخندد ، ويكتور هوگو ، ص 102 . .
( 3 ) مردى كه مىخندد ، ويكتور هوگو ، ص 112 . .
( 4 ) مردى كه مىخندد ، ويكتور هوگو ، ص 155 . .
( 5 ) مردى كه مىخندد ، ويكتور هوگو ، ص 120 . .