تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠

« آخر ، عزيزم ، ناپلئون اقلًا افتخاراتى براى ما كسب كرد . آخ ، افتخارات چه كالاى ناجورى ، كه بايد گران خريد و نمىتوان حفظ كرد . آيا كسب افتخار خود خواهى مردان بزرگ نيست ؟ همانطور كه خوشبختى خود خواهى مردم احمق است . » ( 1 ) « مريد سن سيمون پرسيد : با اين همه مگر هدف اجتماع تأمين آسايش همهء مردم نيست ؟ طرفدار استبداد گفت : شما اگر پنجاه هزار فرانك در آمد سالانه داشتيد هرگز به فكر مردم نمىافتاديد آيا شما واقعاً شور عشق بشريت را در سر داريد ؟ پس به ماداگاسكار برويد ، شما آن جا يك ملت كوچك و قشنگ و تر و تازه‌اى داريد كه مىتوانيد سنسيمونيزه اش كنيد و پس از طبقه بندى در شيشه اش بگذاريد ، ولى اين جا هر كس به طور خيلى طبيعى ، مانند ميخى كه در سوراخى جاى بگيرد ، به لانهء خود مىرود ، دربان براى خودش دربان است و احمق هم احمق ، بدون آن كه لازم باشد يك انجمن كشيشان آنها را به اين درجه ارتقاء بدهد . جمهورى خواه گفت پس شما طرفدار شارل دهم هستيد - براى چه نباشم ؟ من از استبداد خوشم مىآيد ، چون نوعى تحقير به نوع بشر در آن نهفته است . من كينه‌اى ندارم ، بس كه خنده آورند مگر كم چيزى است كه انسان در فاصلهء سى ميليون فرسخى خورشيد در يك اطاق بر تخت بنشيند ؟ » ( 2 ) « طرفدار شال دهم گفت :

هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 85 . .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 88 . .