تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦

دل خراشترين فقر به سر مىبرم . » ( 1 ) » انسان را دو چيز كه به طور غريزى انجام مىدهد از پا در مىآورد و سرچشمهء زندگىاش را خشك مىكند ، همهء اشكالى كه اين دو علت مرگ به خود مىگيرد در دو فعل بيان مىشود : خواستن و توانستن ، ولى ميان اين دو حد نهايى اعمال بشرى دستور ديگرى هم هست كه دانايان آن را به كار مىبرند ، و من سعادت عمر خود را مديون آن هستم ، خواستن ما را مىسوزاند ، توانستن نابودمان مىكند ، ولى دانستن وجود ناتوان ما را در يك حالت آرامش پيوسته نگه مىدارد . از اين رو آرزو يا خواستن در من مرده است ، چون انديشه‌ام آن را كشته است ، حركت يا توانستن هم در من به صورت اعمال طبيعى اعضاى من انجام مىگيرد ، در دو كلمه بگويم : من زندگى خود را نه در قلب كه مىشكند ، نه در حواس كه تيرگى مىگيرد ، بلكه در مغز كه فرسوده نمىشود و بيش از همه دوام مىآورد نهاده‌ام . » ( 2 ) » بارى همه چيز به دست آورده‌ام . زيرا دانسته‌ام كه بايد به همه چيز بىاعتنا بود . تنها جاه طلبى من ديدن بوده است ، ولى ديدن ، مگر همان دانستن نيست ؟ . . . اوه ؟ اى جوان مگر دانستن لذت بردن با نظر عقل نيست ؟ مگر درك نفس واقعيت و تصرف در ذات آن نيست ، از يك تملك مادى چه چيزى به جا مىماند ؟ يك خاطره و خيال . پس قضاوت كنيد كه چه زيبا است زندگى آن كس كه بتواند همهء واقعيتها را در انديشهء خود نقش كند و چشمه‌اى سعادت را به روح خويش منتقل سازد . . . آن چه مردم غصه ، عشق ، جاه طلبى ، شكست و اندوه مىنامند براى من يك رشته افكار است كه آن را به صورت تخيلات و رؤياها در مىآورم و به جاى آن كه احساسشان كنم آنها را در بيان مىآورم و ترجمه مىكنم . به جاى آن كه بگذارم زندگى مرا پاره كنند و

هامش
( 1 ) چرم ساغرى ، ص 51 . .
( 2 ) چرم ساغرى ، ص 57 . .