منتخباتى از كتاب مرگ سقراط ، تاليف : آلوفنس دولا مارتين
« دوستانش در حالى كه ديده گان او را به دقت بر پيشانى با شكوه و چشمان وى كه از نگاه آسمان باز نمىايستاد ، دوخته و انفاس خويش را چنان در سينه ساكن كرده بودند كه گفتى دم بر نمىآرند ، همچون كسانى كه بادبان سفينهاى را كه بر روى دريا در حركت بنگرند ، آخرين نگاه خويش را با حسرت و دريغ بر او افكنده چشم از وى بر نمىداشتند . » ( 2 ) [ سقراط به شاگردانش مىگويد ] : « اگر حيات براى وصول به مرگ نباشد پس به چه اميد و براى چه زندگى مىكنيم ؟ و چرا من براى حق و عدالت برنج و سختى تن در دادهام ؟ و براى چه در اين فناى محض كه زندگانيش نام است روان من با اميال و اهواى پست جسمانيم به جنگ برخاست ، خود اگر چند مطيع و مغلوب آن گرديده باشد ، اى عزيزان بىوجود مرگ تقوى و عفت را سرانجام چه مىبود ؟ » ( 3 ) [ سقراط مىگويد ] : « مع هذا كه را ياراى تعمق و غور در حقيقت مرگ است ؟ خدايان انگشتان خويش را بر لبان زيباى او نهادهاند [ تا پرده از رازهاى خود بر نگيرد . ] كه مىداند كه آيا روح شادمانه در دستهاى مرگ ، كه مهياى گرفتن آن است ، فرو مىافتد يا با اندوه و رنج ؟ من كه هنوز در قيد حياتم ، نمىدانم ، ولى گمان مىكنم كه در عمق