آن هنوز ياراى شنيدن است . اكنون اى قبس خرسند و راضى شدهاى ؟ » ( 1 ) « در ضمن اين سخنان نالهاى دل خراش كه از دروازهء محبس مىآمد با آواى سقراط آميخته مىشد ، همچنان نالهاى غم آورى كه از تصادم پارو و امواج بر مىآيد با آوازهاى ملاحان بر روى دريا مخلوط گردد . » ( 2 ) « در اين وقت نفس او ، كه به سختى از تنگناى سينه بيرون مىآمد ، چندان ضعيف شده بود كه نيروى ايجاد صوت براى بيان افكار او نداشت و بلكهاى دريغ كه بر روى لبان نيم گشوده اش آهنگ فنا و نيستى مىكرد و سپس ناگهان شديد مىشد و شتاب مىگرفت ، درست مانند قويى كه در حال نزول به سواحل و مساكن اجدادى خود و وقتى كه بنشستن نزديك است بالها را به شدت برهم بكوبد . » ( 3 ) « قبس گفت : چه حس مىكنى ؟ سقراط گفت : آن چه را كه حشرهاى جوان به هنگام فرو افكندن غلاف خشك خود بر زمين و گشودن ديده گان ضعيف به نور فلق و تسليم شدن در پيش حركات نسيم بامدادى ، حس مىكند » ( 4 ) « قبس گفت : ما را فريب نمىدهى ؟ جواب بگوى ، روح چگونه بود ؟ سقراط گفت : جاودانى و لا يزال قبس گفت :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 109
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٩
هامش
( 1 ) مرگ سقراط ، ص 39 . .
( 2 ) مرگ سقراط ، ص 55 . .
( 3 ) مرگ سقراط ، ص 64 . .
( 4 ) مرگ سقراط ، ص 64 . .