تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤

با بلند كردن سر و معطوف ساختن چشمان دل ربا و اشك آلود خود به جانب آسمان جواب داد : عشق . . . آرى عشق كه اكنون چون سيلى عظيم به قلبم روى آورد و من امروز او را به قوتى مىبينم كه هيچ گاه نديده بودم ديگر در باب منشئى كه از آن سعادتى بدين عظمت به قلب روى مىتواند آورد ترديدى ندارم و بر من ثابت شده است كه اين سرچشمهء سعادت و عشق در اين خاكدان بىثبات نيست و او را تباهى و نقصانى نتواند بود آرى ، جهان را خداوندى است و در پهناى اين گيتى بىزوال وجود دارد كه عشق ما تنها قطره‌اى حقير از آن مىتواند بود و ما اين قطرهء حقير را سرانجام در آن درياى بىكران فانى خواهيم كرد . اين درياى بىكران همان خداوند است من او را ديدم و به يارى اين سعادت به غايت آن راه جستم رافائل ديگر اين تو نيستى كه من دوست دارم و اين من نيستم كه محبوب تو است . بلكه اين خدا است كه چه من و چه تو مىپرستيم و به دو عشق مىورزيم تو او را در من مىبينى و من وى را در تو مىنگرم و ما هر دوان از پس اين دو قطرات اشك كه سوزش دل را آشكار مىسازد ، بر او نظر مىكنيم بگذار تا نامه‌اى پستى كه ازين پيش به جذبات و انجذابات خود مىداديم يك باره نابود شوند ، بگذار اين اسامى بىمعنى كه بر علايق خود مىنهاديم از خاطر محو گردند ، چه ، غير از يك نام را نيروى تعيين و تعريف آن نيست و اين نام از كسى است كه سرانجام از راه چشمان تو بر او آگهى يافته‌ام ، يعنى : خدا خدا خدا . . . » ( 1 ) [ رافائل در بارهء دكتر آلن مىگويد ] : « پيش از مرگ ثروت خويش را ميان فقيران و بيماران تفرقه كرد و بىآن كه ارثى از خود باقى نهد در يك اتاق محقر و بر تخت خواب بىارزشى جان سپرد و بىنوايان نعش او را برداشتند . . . هان ، اين روح پاك من هنوز هم بر چهرهء تو تبسم و آثار نشاط باطنى را

هامش
( 1 ) رافائل ، ص 269 - 267 . .