مىدارد ] : « اما نمىدانست كه همهء اينها اعم از اعداد و محسوسات و طبيعت و ملكات عاليهء اخلاقى جملگى علايم و آثار گوناگونى هستند كه بر پردهء خلقت نقش بسته و سراسر آنها را معنى الوهيت است . روح وى از آن ارواح بلند ولى سركش بود كه با سرعتى عجيب از پله ها و درجات علوم بالا مىروند ، اما هيچ گاه نمىخواهند از آخرين درجهء آن كه به خداوند منتهى مىشود قدمى فراتر نهند » ( 1 ) [ رافائل ] : « اين تجرد روح به نورى مىمانست كه همه چيز را در برابر چشم آشكار كند و به يارى آن بتوانيم به اظهار عشقى پاك كه ما را از حد علايق و آلودگىها فراتر مىبرد ، نايل آييم . آن عشق همراه اين انوار و اين اشكها در روح بسط مىيافت و لحظه به لحظه صفتى عالىتر از تجرد مىپذيرفت . پيرى را در او راهى نبود و هر روز او چون نخستين ساعت به شمار مىآمد . در اين عشق تمام لحظات يكسان و شبيه به لحظهاى بود كه عشق در دل آدمى رخنه مىكند . اين گلبن روح ما را نه ذبولى در كار بود و نه زمستانى پس از بهار ، بلكه سراسر گلهاى وى شكفته و بوى خوش آن متصاعد و رونق و ريعانش آشكار بود ، زيرا چشم آز و طمع از آن دوخته و ميوهء آن هميشه بر بار بود . » ( 2 ) [ رافائل ] : « اى كنجكاوى زوال ناپذير عشق تو مايهء صرف بىهوده و بىثمر اوقات نيستى ، بلكه تو عين عشقى كه تماشاى آن كه محبوب است مايهء ملال وى نمىشود و نمىخواهد هيچ يك از تأثرات ، يك تار مو ، يك مژه ، يك لرزش ، يك سرخى و پريدگى رنگ و يكى از انفاس آن كس را كه دوست دارد ، منسى و متروك بگذارد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 102
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٠٢
هامش
( 1 ) رافائل ، ص 232 - 231 . .
( 2 ) رافائل ، ص 241 - 240 . .