از زمانى كه اين زمين وجود دارد و از وقتى كه مردم به كشتن يكديگر مبادرت ورزيدهاند تا كنون هرگز حتى يك نفر هم پيدا نشده است كه پس از ارتكاب جنايتى نسبت به همنوعش وجدان خود را به دست آويز اين انديشه آرام نكرده باشد . اين انديشه همانا ( رفاه عموم ) يعنى به اصطلاح رفاه و آسايش مردم ديگر است . » ( 1 ) « شاه زاده خانم آندره با خود مىانديشيد : آرى ، سعادت جديدى را كشف كردم كه نمىتوان آن را از آدمى جدا ساخت . اين سعادت ما وراى نيروهاى مادى و ما وراى تأثيرات مادى خارجى بر آدمى است ، سعادتى است كه تنها با روح ارتباط دارد ، سعادت عشق است هر كسى مىتواند آن را درك كند ، اما تنها خداوند قادر است آن را بشناسد و به صورت قانونى براى آدميان تجويز كند . اما خداوند اين قانون را چگونه وضع كرده است ؟ » ( 2 ) « انديشه اش باز صريح و روشن جولان مىكرد و به خود مىگفت : آرى ، عشق ، اما نه آن عشقى كه براى پاداش يا منظور خاصى تجلى مىكند ، بلكه آن عشقى كه من براى نخستين مرتبه ، هنگامى كه در حال مرگ دشمن خود را ديدم و با اين حال او را دوست داشتم ، احساس كردم . من آن عشق و محبتى را احساس كردم كه جوهر و ماهيت روح است و به مقصود خاصى نياز ندارد . اكنون نيز من اين حس مسعود را درك مىكنم ، بايد نزديكان خود را دوست داشت ، بايد دشمن خود را هم دوست داشت . بايد تمام مظاهر خداوند را دوست داشت . ما كسى را كه در نظرمان گرامى و ارجمند است مىتوانيم با عشق انسانى دوست داشته باشيم ، اما دشمن را تنها با عشق يزدانى مىتوان دوست داشت و من نيز به همين جهت چون دريافتم كه آن مرد را دوست دارم ، اين اندازه شادمان شدم . عاقبت او چه شد ؟ آيا او زنده است . . . اگر آدمى كسى را با عشق بشرى دوست داشته باشد ، ممكن است روزى آن عشقش به كينه و نفرت مبدل گردد ، اما عشق خدايى نمىتواند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 89
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٩
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ج 3 ، ص 378 . .
( 2 ) همان مأخذ ، ج 3 ، ص 415 . .