پرستش ( خود طبيعى ) نمىباشد ، بلكه به جهت احساس عينيت با خدا بوده و خود را در مقام الوهيت مىبيند .
جلال الدين در مقابل اين گونه دعاوى روشن متناقضى پيش گرفته است . مثلًا گاهى مىگويد :
« بىادب حاضر ز غايب خوشتر است » قبول مىكند كه اين گونه ادعا بىادبى و گستاخى است ، اما مجوز اين بىادبى حضور در پيشگاه الهى است كه براى اين افراد دست داده است .
نيز مىگويد :
« رنگ آتش دارد الا آهن است » اين افراد اگر چه شعاعى از پيشگاه الهى دريافته و وجودشان با آن شعاع روشن شده است ، با اين حال موجوديت انسانى آنها از بين نرفته است .
ما در بارهء اين گونه دعاوى و نظريهء جلال الدين در مباحث گذشته مطالبى را گفتهايم در اين مورد مىخواهيم به يك مطلب مهم اشاره كنيم كه در بررسى اين دعاوى مفيد مىباشد .
تعارض و مخالفت اين ادعا كنندگان با يكديگر به هيچ وجه قابل تفسير منطقى نيست ، اينان با اين فرض كه به خود حق و حقيقت رسيدهاند ، چگونه مىتوانند يكديگر را نپذيرند و انتقاد كنند ؟ اين تعارض و انتقاد در موارد زيادى ديده شده است از آن جمله به عنوان نمونه داستان ذيل را از عبد الرحمن جامى در بارهء ابو عبد الله بليانى نقل مىكنيم :
« چون ساعتى بنشستم زاهد رحمه الله ( ابو بكر همدانى ) از من سؤالى كرد كه جواب آن اين بود كه من گفتم كه من غير خدا نيستم زاهد گفت : سخن منصور آورده اى ؟ من گفتم : من به يك آه كه بر آرم صد هزار چون منصور پيدا كنم چون اين گفتم زاهد عصا بر گرفت و بر من انداخت و من از جاى بر جستم و آن عصا از خود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 764
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٦٤