تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥

رد كردم زاهد مرا دشنام غليظ داد و گفت منصور را بردار كردند و نگريخت و تو از يك عصا مىگريزى جواب دادم كه آن از ناتمامى منصور بود و گرنه بگريختى كه نزد حق سبحانه و تعالى همه يكى است . چون اين بگفتم زاهد گفت : مگر گياهى خورده اى ؟ گفتم آرى گياهى خورده‌ام اما از مرغزار حقيقت زاهد گفت كه شاد خورده اى و نيك خورده اى ، بيا بر سجاده بنشين و آن را نگاه دار . بعد از آن زاهد گفت : آن كه گفتى كه از ناتمامى منصور بود كه نگريخت و او را بر دار كردند به چه دليل گفتى ؟ گفتم دليل آن است كه هر سوارى كه دعوى سوارى كند و اسب بتازد چنان كه عنان از دست وى نرود و اگر برود تواند كه سر اسب باز گيرد ، راست گفته است كه وى سوار چالاك است و اگر سر اسب باز نتواند گرفت او در سوارى ناتمام است ، چون اين بگفتم زاهد تصديق فرمود كه راست گفتى ، من از تو ديده ورتر كسى نديده‌ام . » ( 1 ) جملات متعددى در اين داستان مىتواند اثبات كند كه دعواى انا الحق ناشى از حالات مخصوص روانى است و آشكارترين جملات در بارهء اين كه اين افراد با گمان وصول به عين حق آن گونه ادعاها كرده‌اند اين جملات است كه مىگويد : « من گفتم : من به يك آه كه بر آرم صد هزار چون منصور پيدا كنم » . صد هزار ما فوق منصور يعنى چه ؟ آيا خدا مراتبى دارد يا قرب به خدا داراى درجات گوناگون است ؟ احتمال اول كه به مغز هيچ مرد موحدى خطور نمىكند و اگر قرب به خدا داراى درجات است ، اگر بعضى از اين مقربين بگويند : ما به شعاعى از فروغ الهى رسيده‌ايم و بعضى ديگر بگويند : من صد هزار مرتبه بالاتر از آن مقام را پيموده‌ام ، هيچ گونه مانع عقلى و وجدانى ندارد ، ولى اين سلوك و تقرب به حق است نه عينيت با حق .

هامش
( 1 ) نفحات الأنس ، عبد الرحمن جامى ، ص 260 . .