تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 555

مساهمون:

ص٥٥٥

تفسير ابيات

حكيمى گفت : روزى در بيابان زاغى را ديدم كه با لكلكى دوشا دوش راه مىروند تعجب كردم كه همراهى اين دو پرندهء مختلف از چه سبب ناشى شده است ؟ چقدر مشتركى ميان اين دو پرنده وجود دارد كه باعث شده است با همديگر راه بروند ؟ در حال حيرت و بهت زدگى نزديكشان رفتم ، مشكل من همان لحظه حل شد ، زيرا ، ديدم هر دو حيوان لنگ مىباشند . چگونه مىتوان دو موجود را كه با يكديگر نهايت اختلاف را دارند يكى منظور نمود ؟ آيا شهباز عرش پيما با جغد ويرانه نشين مىتواند دمساز باشد ؟ چه قدر مشتركى ميان خورشيد عالم عليين و خفاشى كه طبيعتش از مادهء سجين است وجود دارد ؟ آن موجودى كه منبع نور و از هر عيب مبرا است چه هماهنگى با آن كور و گداى هر جايى مىتواند داشته باشد ؟ آن ماه درخشان كه بر ستارهء پروين برترى دارد با كرم محقرى كه در سرگينى غوطه خورده است چه رابطه اى مىتواند داشته باشد ؟ آن انسان يوسف رخ و عيسى نفس را با گرگ درنده و خر جرس دار مقايسه مكن . انسانى وجود دارد كه گام بر فوق مكان نهاده در ما فوق مكان بپرواز در آمده است . انسان ديگرى هم ديده مىشود كه مانند سگها در كاهدان مىلولد . سلطان عالى مقامى با گلخن نشينى كه نشسته و براى خود و به موجوديت خود تسليت مىدهد قابل مقايسه نيستند . انسانهايى هستند كه تمام مخلوقات عالم از كرم و بخشش شرمنده و خجل هستند و در مقابل انسانهايى هستند كه از بىنوايى و فقر خود خجلت زده‌اند . فردى به مرتفعترين قلهء زمان پاى مىنهد و سرور اهل زمانش مىگردد ، فرد