تتمهء قصهء آن مرد مغرور بر وفاى خرس و هلاكت او
( ( 2124 ) ) شخص خفت و خرس مىراندش مگس
وز ستيز آمد مگس زو باز پس
( ( 2125 ) ) چند بارش راند از روى جوان
آن مگس پس بار مىآمد دوان
( ( 2126 ) ) خشمگين شد با مگس خرس و برفت
بر گرفت از كوه سنگى سخت و زفت
( ( 2127 ) ) سنگ آورد و مگس را ديد باز
بر رخ خفته گرفته جاى ساز
( ( 2128 ) ) بر گرفت آن آسيا سنگ و بزد
بر مگس تا آن مگس واپس خزد
( ( 2129 ) ) سنگ روى خفته را خشخاش كرد
اين مثل بر جمله عالم فاش كرد
( ( 2130 ) ) مهر ابله مهر خرس آمد يقين
كين او مهر است و مهر اوست كين
( ( 2131 ) ) عهد او سست است و ويران و ضعيف
گفت او زفت و وفاى او نحيف
( ( 2132 ) ) گر خورد سوگند هم باور مكن
بشكند سوگند مرد كج سخن
( ( 2133 ) ) چون كه بىسوگند پيمان بشكند
گر خورد سوگند ز ان بدتر كند
( ( 2136 ) ) ز انكه نفس آشفته تر گردد از آن
كه كنى بندش به سوگند گران
( ( 2137 ) ) چون اسيرى بند بر حاكم نهد
حاكم آن را بر درد بيرون جهد
( ( 2138 ) ) بر سرش كوبد ز خشم آن بند را
هم زند بر روى او سوگند را
( ( 2139 ) ) تو ز اوفوا بالعقودش دست شو
احفظوا ايمانكم با وى مگو
هر كه او گويد به نزد ما دروغ
در نگيرد گفت سوگندش فروغ
( ( 2140 ) ) وان كه داند عهد با كه مىكند
تن كند چون تار و گرد او تند