تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨

تتمهء قصهء آن مرد مغرور بر وفاى خرس و هلاكت او

( ( 2124 ) ) شخص خفت و خرس مىراندش مگس وز ستيز آمد مگس زو باز پس ( ( 2125 ) ) چند بارش راند از روى جوان آن مگس پس بار مىآمد دوان ( ( 2126 ) ) خشمگين شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از كوه سنگى سخت و زفت ( ( 2127 ) ) سنگ آورد و مگس را ديد باز بر رخ خفته گرفته جاى ساز ( ( 2128 ) ) بر گرفت آن آسيا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس واپس خزد ( ( 2129 ) ) سنگ روى خفته را خشخاش كرد اين مثل بر جمله عالم فاش كرد ( ( 2130 ) ) مهر ابله مهر خرس آمد يقين كين او مهر است و مهر اوست كين ( ( 2131 ) ) عهد او سست است و ويران و ضعيف گفت او زفت و وفاى او نحيف ( ( 2132 ) ) گر خورد سوگند هم باور مكن بشكند سوگند مرد كج سخن ( ( 2133 ) ) چون كه بىسوگند پيمان بشكند گر خورد سوگند ز ان بدتر كند ( ( 2136 ) ) ز انكه نفس آشفته تر گردد از آن كه كنى بندش به سوگند گران ( ( 2137 ) ) چون اسيرى بند بر حاكم نهد حاكم آن را بر درد بيرون جهد ( ( 2138 ) ) بر سرش كوبد ز خشم آن بند را هم زند بر روى او سوگند را ( ( 2139 ) ) تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ايمانكم با وى مگو هر كه او گويد به نزد ما دروغ در نگيرد گفت سوگندش فروغ ( ( 2140 ) ) وان كه داند عهد با كه مىكند تن كند چون تار و گرد او تند